عصر که میشه
کتری رو میذارم که جوش بیاد، توی قوری، چای خشک و هل میریزم و یه پارچه روی قوری
می اندازم که چایی دم بکشه، همین جور که به قوری روی کتری زل میزنم به خودم میگم:
وای، چای عصر با تنقلات معرکه است. با ذوق دو تا لیوان میریزم و میذارم توی یه
سینی مسی، کنارش خرما، برگه و گردو!
رضا شروع
میکنه پاتک زدن به خرماها...
میگم: چاییت
هنوز داغه؛ آخه چایی باید لب سوز باشه، اینجور که تو پیش میری هیچی نمیمونه که با
چاییت بخوری J
میگه: آخه من اینقدر داغ، چایی رو دوست ندارم.
میگم: خب
بیا صحبت کنیم که سرتم گرم شه، تا اون موقع چاییتم سردتر میشه
همین جور که
داره برگه و گردو تو دهنش میذاره میگه: خب تو صحبت کن من گوش میدم
شروع میکنم از روزم براش گفتن اونم همون جور که مشغول خوردن تنقلات کنار چاییش
هست، گاهی هم یه قلپ از چاییش میخوره و خب هی دهنش میسوزه و میگه این خیلی داغه
هنوز که...
از صحبت همراه
چایی دست بر میدارم و چاییشو فوت میکنم تا خنک بشه J
وقتی دارم سینی رو میبرم میگه: دستت درد نکنه خیلی خوشمزه بود البته میدونی که
من چایی خور نیستم اما اینا که کنارش آورده بودی، خیلی عالی بود.
لبخند میزنم و میگم: خواهش میکنم، نوش جون!
پانوشت1. این آخرین باری بود که یه قوری چایی دو نفره دم کردم.
پانوشت2. تا حالا هیچ کسی رو ندیده بودم که از سر وظیفه چایی بخوره، همین جا صمیمانه
از رضا تشکر میکنم J
پانوشت3. به دختران و پسرانی که قصد
ازدواج با فردی فرنگی یا در فرنگ زیسته دارند توصیه اکید می شود، کتاب «آمده بودم با دخترم
چای بخورم» رو به فرد موردنظر بدهند. سپس، بعد از اطمینان از درک درست
از داستان و آداب چای خوردن و گرفتن چندین آزمون تئوری و عملی از چنین آداب و رسوم بی نظیری و کسب امتیاز مناسب، اقدام
به ازدواج با وی بنمایند. وگرنه همی بدانند که در ولایت غربت، اولین موضوعی که
دلتنگش خواهند شد همانا خوردن یک قوری چای دونفره به همراه مخلفات است.
پانوشت 4. دلم برای چایی خوردنای عصر، اونم روزایی که یه کم خونه شلوغتر بود،
تنگه!
یک شنبه 21 آبان 1391
.jpg)
