مامان و زری و آنیتا و من در اتاق بودیم. زری و من در مورد مسافرت صحبت می کردیم.
من: سفر ارزون داشتی منو خبر کن.
زری: تورای دالاهو که بد شده باید دنبال یه تور جدید بگردیم.
.
.
.
.
.
.
.
.
زری: یه کاری نکن برم پاسپورت بگیرم برم سفر خارج، ها!!!
من: اون که کار ده روزه. مهم پوله.
زری: نه بابا. چیزی نمیشه. دوستای من با تور رفتن ترکیه شده شیشصدهزارتومن. کلیم بهشون خوش گذشته.
من: با تور زیاد حال نمیده. بتونیم چند نفر بشیم خودمون بریم باحال تره.
زری: من که با تور سفر رفتن به نظرم خوبه.
.
.
.
.
.
.
.
.
یک ساعت بعد
من وآنیتا در حال کادو کردن هدیه روز پدر هستیم.
آنیتا: اعظم، چه جوری شما با تور میرین مسافرت؟
من: به سادگی!
آنیتا: اون وقت تور پاره نمیشه؟
اول فکر کردم داره شوخی میکنه اما وقتی تعجب توی چهره اش رو دیدم فهمیدم یک ساعتی هست ذهنش درگیر این موضوعه!
من: :)))))))
پانوشت در پانوشت اخلاقی1: عاشق بچه هام و فکراشون.
پانوشت در پانوشت اخلاقی 2: من خیلی بی پول و فقیر به نظر میام در این خاطره!
سه شنبه اول تیرماه 1389

۲ نظر:
vay be khoda bacheha ham to ie alamiana :)
kash ma hano bache boodimo ba toor miraftim safar :D
بعد از مدتهاهيچ چيز نميتونست اينقدر منو بخندونه!
ارسال یک نظر