خاطره
مامان و زری و آنیتا و من در اتاق بودیم. زری و من در مورد مسافرت صحبت می کردیم.
من: سفر ارزون داشتی منو خبر کن.
زری: تورای دالاهو که بد شده باید دنبال یه تور جدید بگردیم.
.
.
.
.
.
.
.
.
زری: یه کاری نکن برم پاسپورت بگیرم برم سفر خارج، ها!!!
من: اون که کار ده روزه. مهم پوله.
زری: نه بابا. چیزی نمیشه. دوستای من با تور رفتن ترکیه شده شیشصدهزارتومن. کلیم بهشون خوش گذشته.
من: با تور زیاد حال نمیده. بتونیم چند نفر بشیم خودمون بریم باحال تره.
زری: من که با تور سفر رفتن به نظرم خوبه.
.
.
.
.
.
.
.
.
یک ساعت بعد
من وآنیتا در حال کادو کردن هدیه روز پدر هستیم.
آنیتا: اعظم، چه جوری شما با تور میرین مسافرت؟
من: به سادگی!
آنیتا: اون وقت تور پاره نمیشه؟
اول فکر کردم داره شوخی میکنه اما وقتی تعجب توی چهره اش رو دیدم فهمیدم یک ساعتی هست ذهنش درگیر این موضوعه!
من: :)))))))
پانوشت در پانوشت اخلاقی1: عاشق بچه هام و فکراشون.
پانوشت در پانوشت اخلاقی 2: من خیلی بی پول و فقیر به نظر میام در این خاطره!
سه شنبه اول تیرماه 1389
معجزه حلقه
سعی کردم فرار کنم از عادت کردن. حتی دلم نمیخواست عادت کنم که عادت نکنم. به نظرم یه اتفاق بد میتونه این باشه که دوستامون از رو عادت ما رو ببینن یا ما از رو عادت بریم دوستامونو ببینیم. خیلی بده از رو عادت همدیگرو ببوسیم یا در آغوش بگیریم. و بدتر اینک ه چون دو نفر به هم عادت میکنن خودشونو تا آخر عمر درگیر اون عادت کنن و کنار هم زندگی کنن.
چی شد که اینا رو نوشتم؟
امروز برای اولین بار یادم رفت حلقه ای رو که رضا بهم داده بود و من با کمال میل و افتخار پذیرفته بودم، دستم کنم. خیلی از خونه دور نشده بودم که اینو فهمیدم. بلافاصله برگشتم که برش دارم. یه قدم برگشتم. اما یهو ایستادم و با خودم گفتم وقتی آدما نباید عادت کنن که به با هم بودنشون عادت کنن اونوقت نکنه من به یه رینگ ساده عادت کرده باشم. همین باعث شد دوباره برگردم و راهمو ادامه بدم و تلاش کنم به حلقه ام فکر نکنم.
این کار ساده نبود.
با اینکه حلقه ام رو خیلی اوقات توی خونه درش می یارم اما بیرون، نبودشو کاملا حس می کردم. از ساعت دوازده بیرون رفتم و نزدیکای ده شب برگشتم و توی این مدت تجربه زیبایی داشتم که خیلی دوسش دارم.
اما تجربه ام چی بود.
وقتی رینگمو دارم هر قدمم با اعتماد به نفس بیش تریه. همه جا حس می کنم کسی که جون پناهمه باهامه. هر جا کار زیاد میشه یا شرایط برام سخته اون رینگ ساده بهم یادآوری می کنه آروم بگیرم چون یکی تو دنیا هست که منو به خاطر خودم نه هیچ چیز دیگه دوست داره.
شاید این سوال پیش بیاد که خب بدون اون حلقه هم میشه اینجوری فکر کرد و تو طبق عادت این احساسو داشتی. شاید! جواب این سوال رو درست نمی دونم. منظورم هم از نوشتن این متن این نبود که بگم به حلقه ام عادت کردم یا نه. می خواستم بگم حلقه ام رو دوست دارم. نه به علت این که به قول قدیمایی که خودم با خنده به دوستام میگفتم حلقه بردگیه. نه...... به این علت که یادم میندازه یکی تو دنیا هست که دوسش دارم و می تونم تمام آنچه به عنوان عاطفه در این دنیای مکانیکی و هچل هفت درم مونده برای اون خرج کنم و شاد باشم و یه آغوش دارم که می تونم درش مچاله بشم. و می تونم پناهی بشم برای کسی که منو دوست داره و آغوشی باشم براش تا دلزدگی هاشو از این دنیای شلم شوربای پیچ در پیچ برام تعریف کنه. با هم احساس کنیم که دیگه تنها نیستیم.
معجزه حلقه، معجزه تعلق خود خواسته است.
دو شنبه 17 خرداد 1389
اجبار
من مجبور شدم تاحدی قوی بشم که وقتی آدمایی که دوسشون دارم و قبولشون دارم مانع کارهام نمیشن برام بسه. مجبور شدم تا حدی قوی باشم که برiآدمایی که مانع پیشرفت و توسعه ام نمیشن تا آخر عمرم احترام بذارم و هیچ وقتم از اونا توقع نداشته باشم که برای رسیدن به اهدافم تشویقم کنن.
این قدر آدم دیدم که بهم گفتن: نکن، نرو، خب که چی، گیرم که بشه بعدش چی، این کارا برا دختر چه معنی داره، میخوای چیکار و هزار تا جمله مشابه دیگه که من میپرستم همه آدمایی رو که بهم میگن: هر جور خودت میدونی، هر جور راحتی، لابد این بهترین تصمیمه، نظری ندارم!
بیچاره من...... بیچاره ما
شنبه 15 خرداد1389
اشتراک در:
پستها (Atom)
