امروز اولین روز بیکاری من بود که از چهار ماه قبل منتظرش بودم. حس عجیبی داشتم. باورم نمیشد همه امروز برای خودمه. باورم نمیشد که امروزم رو میتونم به تمام کارهای عقب افتاده ام برسم بدون اینکه نگران این باشم وقتی در محل کارم نیستم چه اتفاق ناخوشایندی ممکن هست بیفته. البته خیلی هم از فضای کار دور نیستم. به گمونم تا تسویه حساب نکنم هنوز یه کم تعلق و گرفتاری ذهنی رو دارم.
برای روزهایی که خریدم باید برنامه ریزی کنم تا مفت و مسلم و بی توشه از دست نرن.
برای روزهایی که خریدم باید برنامه ریزی کنم تا مفت و مسلم و بی توشه از دست نرن.
چهارشنبه 1 اردیبهشت 1389
