اولین روز بیکاری1389

امروز اولین روز بیکاری من بود که از چهار ماه قبل منتظرش بودم. حس عجیبی داشتم. باورم نمیشد همه امروز برای خودمه. باورم نمیشد که امروزم رو میتونم به تمام کارهای عقب افتاده ام برسم بدون اینکه نگران این باشم وقتی در محل کارم نیستم چه اتفاق ناخوشایندی ممکن هست بیفته. البته خیلی هم از فضای کار دور نیستم. به گمونم تا تسویه حساب نکنم هنوز یه کم تعلق و گرفتاری ذهنی رو دارم.
برای روزهایی که خریدم باید برنامه ریزی کنم تا مفت و مسلم و بی توشه از دست نرن.

چهارشنبه 1 اردیبهشت 1389

اولین روز کاری 1389

تعطیلات عید گذشت. شاید سال بعد تعطیلات نوروز در ایران نباشم. هنوز این جمله رو با ترس و لرز به زبون می یارم و چشمامو بستم تا بتونم بنویسم. شاید این تردیدی که دارم. این حس تعلق مثل یه دیوار دفاعی نامرئی باعث شده تا کارهامون اینگونه لاک پشت وار طی بشه. دوباره دچار اون تناقض معروف و کشنده شدم.

آیا من دوست دارم کارهامون زودتر انجام بشه؟؟

- بله! چون آرزوی زندگی با مردی که دوست دارم همه وجودم رو آن چنان پر کرده که گاهی از دلتنگی، از همه چی حتی خودش سر ریز میشم.
-خیر! چون فکر این که نمیتونم برای مدتی (به نظر نامشخص) همه اونایی رو که دوست دارم ببینم و همه اون جاهایی که دوست دارم برم گاهی اون قدر آزاردهنده میشه که حتی نمیتونم نفس بکشم.

یادمه یه جایی خوندم آدم با همین تناقضها بزرگ میشه. بارها به این نکته رسیدم و بارها واقعا بزرگ شدم. گذشتن از این تناقض از من موجود دیگه ای رو خواهد ساخت. امیدوارم وقتی در آینده این نوشته رو میخونم همین طور که به گذشته فکر میکنم لبخندی از رضایت بر لبانم داشته باشم.

شنبه 14 فروردین 1389