امروز

نسبت به هر صدایی حساس شدم موبایلم رو خاموش کردم. صدای زنگ تلفن اتاق کلافه ام میکنه. نمیخوام تلفنو جواب بدم. جواب هم نمیدم. یه امروز موندم خونه میخوام به حرف اون مقاله ای که تازه خوندم گوش بدم. هر کی از شرکت با من کار داره میتونه تا فردا منتظر بمونه. قطعا اتفاقی نمی افته.
ای درد! صدای زنگ در حیاط میاد. توجه نمیکنم. با خودم میگم هر کی هست ناامید میشه و میره! دوباره صدا بلند میشه.
باز خوابم میبره . زینگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگ! ای درد!‌ای مرض! من خونه نبودم چیکار میکرد ؟ آخرش به زور از توی تخت زدم بیرون. رفتم از پنجره تو کوچه رو نگاه کردم. کله یه مرد رو دیدم که نمیشناختم. عجب صبری داره مرتیکه! ‌فکر کنم گدایی چیزی بود. وایسادم که اگه دوباره زنگ زد هر چی فریاد دارم سرش بزنم.
شانس آورد.
بعد چند دقیقه دورو برشو دید زد و راهشو کشیدو رفت.

دوباره بر گشتم تو تخت. یه کتاب دستم گرفتم. سرم درد میکرد. تب داشتم. خوندم تا دوباره چشمام گرم خواب شد. با صدای ویژژژژژژژژژژژژژژژ بیدار شدم. یعنی پریدم. پشت خونه دارن بنایی میکنن. چه سرو صدایی. بالش. رو از زیر سرم برمیدارم میذارم روی سرم. و فشار میدم. در همین شرایط دوباره خوابم می بره.

نزدیکای ساعت دو مامان صدام میکنه. پاشو یه امروز که خونه ای با هم ناهار بخوریم. بلند شدم. شانس که ندارم میرم تو آشپزخونه میبینم مامان یخچالو خالی کرده و داره تمیزش میکنه. هیچی به اندازه شلوغی آشپزخونه نمیتونه الان دیوونم کنه. آروم غذامو میذارم تو ماکرو که گرم شه. مامان برام آب میذاره و وقتی خودش یه نگاهی به آشپزخونه شلوغ میکنه پشیمون میشه که منو توش راه بده که برم سر میز ناهارمو بخورم. غذامو با یه لیوان آب و سالاد میذاره تو سینی و میده دستم. منم خرسند از این تصمیم میام تو اتاقمو یه فیلم برای خودم میذارم.

از صبح تا حالا این بهترین لحظه زندگیمه و آرومترین!

فیلم که تموم میشه دوباره میخزم تو تخت. با کتابم. با خودم میگم هردوشون خوبن! هم کارگردانا هم نویسنده ها!‌ خدا پدر و مادر و هفت جد آبادشونو بیامرزه! و از این فکر یه لبخند کمرنگ میاد رو لبم.

دیگه خوابم نمیاد. بلند میشم میرم سراغ ایمیلام. چه خبره!‌خوبه یه روز نبودم. پر از کار و دستور و ... با خود میگم یادت باشه کمتر از سه ماهه دیگه اینجام. باید آروم باشم و سعی کنم تحملمو ببرم بالا. بنابراین ایمیلایی که به نظرم بودنش تو اینباکسم باعث میشد فردا از دیدنش عصبانی بشمو یک برخوردی با کسی داشته باشم فرستادم یه جایی که نبینم.
یکی برام نگرانه. ساعت ارسال ایمیل رو نگاه میکنم و میبینم برای هشت ساعت پیشه. با خودم میگم نگرانم که باشه الان دیگه خوابه. ایمیلو میبندم!

باز میخزم تو تخت. یاد این جمله می افتم: من برای پرهیزگار بودن نیازی نداشتم عاشق تو بشم. چند روز پیش اینو گفته بودم. یهو خنده ام گرفت. عجب جمله حکیمانه ای!!! هنوز موندم معنی این جمله رو فهمید اون که پشت تلفن بود یا نه.

دوشنبه 14 دیماه 1388


هیچ نظری موجود نیست: