من و مریضی

بعد از دو روز و دوشب خوابیدن و با یه چیزی شبیه به انفولانزا سر و کله زدن با بیحالی بلند میشم و سعی میکنم به کارهای معمولم برسم تا حالت تهوع، دلپیچه، یه کمی سردرد، سرفه، سوزش چشم و سخت نفس کشیدن و البته تب و لرزی که میره و میاد، یادم بره...
وسط اتاق وایمیسم با صدایی که برای خودم ناآشناست از عمق وجودم میگم: یک، دو، سه... خنده ام میگیره آخه یاد یه خاطره قدیمی می افتم یهو دلم برای سارا تنگ میشه و دلم برای خیلی چیزای دیگه اما الان وسط زمین و آسمون توی این حال نزار قرار بود بگم یک ، دو، سه و ادامه بدم: دیگه باید بلند شی دختر!!! همین کارم میکنم.
اما اون خنده بی موقع تبدیل به یه سرفه ممتد دو دقیقه ای میشه که جونمو بالا میاره. خب هنوز یه کم از اعظم قدیمی مونده برام. از رو نمیرم و یه کم که حالم جا میاد بلند میشم تا کامپیوترو روشن کنم و یه آهنگ بذارم. یه کم میچرخم و بعدش با اطمینان فقط یه آهنگو انتخاب میکنم و حوله امو برمیدارم که بپرم تو حمام.
میخوام با یه موسیقی که بهم حال میده زیر دوش حمام مریضیمو بریزم تو چاه فاضلاب.
صدای مبهمی از تو اتاقم شنیده میشه:

دلیل این که آرومم امید لمس دستاته
همین لبخند پنهانی کنار لحن گیراته
دلیل این که تنهایی همین دستای تنهامه
همین دنیای تاریکم همین تردید چشمامه

به دستام نگاه میکنم. بغضم میگیره. به یاد گذشته می افتم که فقط زیر دوش حمام گریه میکردم که خودمم اشکای خودمو نبینم. انگار با خودمم رودربایستی داشتم. بعدش یادم میفته که توی همین یک هفته گذشته تقریبا هر روز گریه کردم. شایدم روزی چند بار! آخرین بار داشتم به شعارهایی که مردم میدادن گوش میکردم و اون حس‌ بغض آلود مردم وقتی فریاد میزدند اشکمو در آورده بود.

شبیه حس پژمردن دچار شک و بی رنگی
من آرومم تو تنهایی حقیقت داره دلتنگی

دیگه آروم هم نیستم. همین چند روز پیش بود که همه چیو به هم ریخته بودم. از به خاطر آوردنش حالم به هم میخوره. از اتفاقایی که افتاده خوشم نمیاد. دلم میخواد فراموش کنم. یا یه روز صبح وقتی بیدار میشم دوباره همه چی مثل قبلش شده باشه. سرمو میگیرم بالا. تا آبی که از دوش میریزه. از نوک سر تا نوک پامو بشوره و اول از همه ذهنمو خالی کنه.

هنوزم میشه عاشق شد هنوزم حال من خوبه
ببین دنیا پر از رنگه هنوزم عشق محبوبه

بازم سرفه ام میگیره..... ممتد..... امونمو میبره....... خودمو تو حوله میپیچمو میزنم بیرون.

تو درگیری نمیدونی چه رویایی به من دادی
اگه فکر میکنی سردم برو رد شو تو آزادی
نمیدونی چقدر سخته تو پشت نبض دیواری
نمیدونم تو این روزا چه احساس به من داری

رویا، به قول رضا دریم! به خودم میگم باید رویا رو توی خودم زنده نگه دارم. حالا هر چی که هست. یه رویا. یه رویایی که برای خودم باشه. یه رویایی که خودم ساخته باشم. آره شاید مشکل همینه که دیگه رویایی ندارم! توی آینه نگاه میکنم. چشمام اونقدر قرمز شده و صورتمو اونقدر پف کرده و رنگم اونقدر پریده که اولش تعجب میکنم از دیدن اونچیزی که تو آینه است. یه چشمک به خودمو میزنمو با اون صدایی که غریبه تر از اون چهره توی آینه است با خواننده همصدا میشم:


نه اینکه سرد و مغرورم نه اینکه دور از احساسم
بذار دست دلم واشه بذار رویا رو بشناسم
تموم شهر خوابیدن من از فکر تو بیدارم
یه روز می فهمی از چشمام چه احساسی به تو دارم


جمعه 18 دیماه 1388


امروز

نسبت به هر صدایی حساس شدم موبایلم رو خاموش کردم. صدای زنگ تلفن اتاق کلافه ام میکنه. نمیخوام تلفنو جواب بدم. جواب هم نمیدم. یه امروز موندم خونه میخوام به حرف اون مقاله ای که تازه خوندم گوش بدم. هر کی از شرکت با من کار داره میتونه تا فردا منتظر بمونه. قطعا اتفاقی نمی افته.
ای درد! صدای زنگ در حیاط میاد. توجه نمیکنم. با خودم میگم هر کی هست ناامید میشه و میره! دوباره صدا بلند میشه.
باز خوابم میبره . زینگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگ! ای درد!‌ای مرض! من خونه نبودم چیکار میکرد ؟ آخرش به زور از توی تخت زدم بیرون. رفتم از پنجره تو کوچه رو نگاه کردم. کله یه مرد رو دیدم که نمیشناختم. عجب صبری داره مرتیکه! ‌فکر کنم گدایی چیزی بود. وایسادم که اگه دوباره زنگ زد هر چی فریاد دارم سرش بزنم.
شانس آورد.
بعد چند دقیقه دورو برشو دید زد و راهشو کشیدو رفت.

دوباره بر گشتم تو تخت. یه کتاب دستم گرفتم. سرم درد میکرد. تب داشتم. خوندم تا دوباره چشمام گرم خواب شد. با صدای ویژژژژژژژژژژژژژژژ بیدار شدم. یعنی پریدم. پشت خونه دارن بنایی میکنن. چه سرو صدایی. بالش. رو از زیر سرم برمیدارم میذارم روی سرم. و فشار میدم. در همین شرایط دوباره خوابم می بره.

نزدیکای ساعت دو مامان صدام میکنه. پاشو یه امروز که خونه ای با هم ناهار بخوریم. بلند شدم. شانس که ندارم میرم تو آشپزخونه میبینم مامان یخچالو خالی کرده و داره تمیزش میکنه. هیچی به اندازه شلوغی آشپزخونه نمیتونه الان دیوونم کنه. آروم غذامو میذارم تو ماکرو که گرم شه. مامان برام آب میذاره و وقتی خودش یه نگاهی به آشپزخونه شلوغ میکنه پشیمون میشه که منو توش راه بده که برم سر میز ناهارمو بخورم. غذامو با یه لیوان آب و سالاد میذاره تو سینی و میده دستم. منم خرسند از این تصمیم میام تو اتاقمو یه فیلم برای خودم میذارم.

از صبح تا حالا این بهترین لحظه زندگیمه و آرومترین!

فیلم که تموم میشه دوباره میخزم تو تخت. با کتابم. با خودم میگم هردوشون خوبن! هم کارگردانا هم نویسنده ها!‌ خدا پدر و مادر و هفت جد آبادشونو بیامرزه! و از این فکر یه لبخند کمرنگ میاد رو لبم.

دیگه خوابم نمیاد. بلند میشم میرم سراغ ایمیلام. چه خبره!‌خوبه یه روز نبودم. پر از کار و دستور و ... با خود میگم یادت باشه کمتر از سه ماهه دیگه اینجام. باید آروم باشم و سعی کنم تحملمو ببرم بالا. بنابراین ایمیلایی که به نظرم بودنش تو اینباکسم باعث میشد فردا از دیدنش عصبانی بشمو یک برخوردی با کسی داشته باشم فرستادم یه جایی که نبینم.
یکی برام نگرانه. ساعت ارسال ایمیل رو نگاه میکنم و میبینم برای هشت ساعت پیشه. با خودم میگم نگرانم که باشه الان دیگه خوابه. ایمیلو میبندم!

باز میخزم تو تخت. یاد این جمله می افتم: من برای پرهیزگار بودن نیازی نداشتم عاشق تو بشم. چند روز پیش اینو گفته بودم. یهو خنده ام گرفت. عجب جمله حکیمانه ای!!! هنوز موندم معنی این جمله رو فهمید اون که پشت تلفن بود یا نه.

دوشنبه 14 دیماه 1388


فراموشی یا فیلم یا هر دو

چقدر فیلم دیدن در فراموش کردن موثره

خدا پدر و مادر و هفت جد و آباد این کارگردانا رو بیامرزه که این همه آدمو دور هم جمع میکنن و هی فیلم می سازن و هی فیلم میسازن
خوب و بدم نداره همشون برای اینکه فراموش کنی یه تاثیرایی دارن

جمعه 11 دی ماه 1388