کــاکــل زری! دیر اومدی ، مُرد پــری

خانوم پری!
از عشق کاکل زری
نشسته روی اوجی
سوار باد و موجی
ستاره ها توی سرت
چراغونی، پیکرت
ببین کجا رسیدی
خوب و بد و چشیدی
صاحب دنیا شدی
خودت یه دریا شدی
سروده گلي ترقي
پنج شنبه سوم تیرماه 1389

خاطره

مامان و زری و آنیتا و من در اتاق بودیم. زری و من در مورد مسافرت صحبت می کردیم.

من: سفر ارزون داشتی منو خبر کن.
زری: تورای دالاهو که بد شده باید دنبال یه تور جدید بگردیم.
.
.
.
.
.
.
.
.

زری: یه کاری نکن برم پاسپورت بگیرم برم سفر خارج، ها!!!
من: اون که کار ده روزه. مهم پوله.
زری: نه بابا. چیزی نمیشه. دوستای من با تور رفتن ترکیه شده شیشصدهزارتومن. کلیم بهشون خوش گذشته.
من: با تور زیاد حال نمیده. بتونیم چند نفر بشیم خودمون بریم باحال تره.
زری: من که با تور سفر رفتن به نظرم خوبه.
.
.
.
.
.
.
.
.

 یک ساعت بعد

من وآنیتا در حال کادو کردن هدیه روز پدر هستیم.

آنیتا: اعظم، چه جوری شما با تور میرین مسافرت؟
من: به سادگی!
آنیتا: اون وقت تور پاره نمیشه؟

اول فکر کردم داره شوخی میکنه اما وقتی تعجب توی چهره اش رو دیدم فهمیدم یک ساعتی هست ذهنش درگیر این موضوعه!

من: :)))))))



پانوشت در پانوشت اخلاقی1: عاشق بچه هام و فکراشون.
پانوشت در پانوشت اخلاقی 2: من خیلی بی پول و فقیر به نظر میام در این خاطره!


سه شنبه اول تیرماه 1389

معجزه حلقه

سعی کردم فرار  کنم از عادت کردن. حتی دلم نمیخواست عادت کنم که عادت نکنم. به نظرم یه اتفاق بد میتونه این باشه که دوستامون از رو عادت ما رو ببینن یا ما از رو عادت بریم دوستامونو ببینیم. خیلی بده از رو عادت همدیگرو ببوسیم یا در آغوش بگیریم. و بدتر اینک ه چون دو نفر به هم عادت میکنن خودشونو تا آخر عمر درگیر اون عادت کنن و کنار هم زندگی کنن. 

چی شد که اینا رو نوشتم؟

امروز برای اولین بار یادم رفت حلقه ای رو که رضا بهم داده بود و من با کمال میل و افتخار پذیرفته بودم، دستم کنم. خیلی از خونه دور نشده بودم که اینو فهمیدم. بلافاصله برگشتم که برش دارم. یه قدم برگشتم. اما یهو ایستادم و با خودم گفتم وقتی آدما نباید عادت کنن که به با هم بودنشون عادت کنن اونوقت نکنه من به یه رینگ ساده عادت کرده باشم. همین باعث شد دوباره برگردم و راهمو ادامه بدم و تلاش کنم به حلقه ام فکر نکنم.

این کار ساده نبود.

با اینکه حلقه ام رو خیلی اوقات توی خونه درش می یارم اما بیرون، نبودشو کاملا حس می کردم. از ساعت دوازده بیرون رفتم و نزدیکای ده شب برگشتم و توی این مدت تجربه زیبایی داشتم که خیلی دوسش دارم.

اما تجربه ام چی بود.

وقتی رینگمو دارم هر قدمم با اعتماد به نفس بیش تریه. همه جا حس می کنم کسی که جون پناهمه باهامه. هر جا کار زیاد میشه یا شرایط برام سخته اون رینگ ساده بهم یادآوری می کنه آروم بگیرم چون یکی تو دنیا هست که منو به خاطر خودم نه هیچ چیز دیگه دوست داره.

شاید این سوال پیش بیاد که خب بدون اون حلقه هم میشه اینجوری فکر کرد و تو طبق عادت این احساسو داشتی. شاید! جواب این سوال رو درست نمی دونم. منظورم هم از نوشتن این متن این نبود که بگم به حلقه ام عادت کردم یا نه. می خواستم بگم حلقه ام رو دوست دارم. نه به علت این که به قول قدیمایی که خودم با خنده به دوستام میگفتم حلقه بردگیه. نه...... به این علت که یادم میندازه یکی تو دنیا هست که دوسش دارم و می تونم تمام آنچه به عنوان عاطفه در این دنیای مکانیکی و هچل هفت درم مونده برای اون خرج کنم و شاد باشم و یه آغوش دارم که می تونم درش مچاله بشم. و می تونم پناهی بشم برای کسی که منو دوست داره و آغوشی باشم براش تا دلزدگی هاشو از این دنیای شلم شوربای پیچ در پیچ برام تعریف کنه. با هم احساس کنیم که  دیگه تنها نیستیم.

معجزه حلقه، معجزه تعلق خود خواسته است.

دو شنبه 17 خرداد 1389

اجبار

من مجبور شدم تاحدی قوی بشم که وقتی آدمایی که دوسشون دارم و قبولشون دارم مانع کارهام نمیشن برام بسه. مجبور شدم تا حدی قوی باشم که برiآدمایی که مانع پیشرفت و توسعه ام نمیشن تا آخر عمرم احترام بذارم و هیچ وقتم از اونا توقع نداشته باشم که برای رسیدن به اهدافم تشویقم کنن.
این قدر آدم دیدم که بهم گفتن: نکن، نرو، خب که چی، گیرم که بشه بعدش چی، این کارا برا دختر چه معنی داره، میخوای چیکار و هزار تا جمله مشابه دیگه که من میپرستم همه آدمایی رو که بهم میگن: هر جور خودت میدونی، هر جور راحتی، لابد این بهترین تصمیمه،‌ نظری ندارم!

بیچاره من...... بیچاره ما

شنبه 15 خرداد1389

هذیان های نیمه شب

همینجور که بهش خیره شدم با خودم فکر میکنم آیا این دوری تموم شدنیه؟ هر چه بیشتر خیره میشم جلوی اشکهامو نمیتونم بگیرم. سرم رو به نوشتن گرم میکنم تا بغض چهره ام رو پنهان کنم...

سه شنبه 21 اردیبشهت ماه 1389

اولین روز بیکاری1389

امروز اولین روز بیکاری من بود که از چهار ماه قبل منتظرش بودم. حس عجیبی داشتم. باورم نمیشد همه امروز برای خودمه. باورم نمیشد که امروزم رو میتونم به تمام کارهای عقب افتاده ام برسم بدون اینکه نگران این باشم وقتی در محل کارم نیستم چه اتفاق ناخوشایندی ممکن هست بیفته. البته خیلی هم از فضای کار دور نیستم. به گمونم تا تسویه حساب نکنم هنوز یه کم تعلق و گرفتاری ذهنی رو دارم.
برای روزهایی که خریدم باید برنامه ریزی کنم تا مفت و مسلم و بی توشه از دست نرن.

چهارشنبه 1 اردیبهشت 1389

اولین روز کاری 1389

تعطیلات عید گذشت. شاید سال بعد تعطیلات نوروز در ایران نباشم. هنوز این جمله رو با ترس و لرز به زبون می یارم و چشمامو بستم تا بتونم بنویسم. شاید این تردیدی که دارم. این حس تعلق مثل یه دیوار دفاعی نامرئی باعث شده تا کارهامون اینگونه لاک پشت وار طی بشه. دوباره دچار اون تناقض معروف و کشنده شدم.

آیا من دوست دارم کارهامون زودتر انجام بشه؟؟

- بله! چون آرزوی زندگی با مردی که دوست دارم همه وجودم رو آن چنان پر کرده که گاهی از دلتنگی، از همه چی حتی خودش سر ریز میشم.
-خیر! چون فکر این که نمیتونم برای مدتی (به نظر نامشخص) همه اونایی رو که دوست دارم ببینم و همه اون جاهایی که دوست دارم برم گاهی اون قدر آزاردهنده میشه که حتی نمیتونم نفس بکشم.

یادمه یه جایی خوندم آدم با همین تناقضها بزرگ میشه. بارها به این نکته رسیدم و بارها واقعا بزرگ شدم. گذشتن از این تناقض از من موجود دیگه ای رو خواهد ساخت. امیدوارم وقتی در آینده این نوشته رو میخونم همین طور که به گذشته فکر میکنم لبخندی از رضایت بر لبانم داشته باشم.

شنبه 14 فروردین 1389

پایان سال 1388

امروز چهارشنبه 26 اسفند 1388 است و آخرین روز کاری امسال!

امروز، زیاد حال و هوای پایان یک سال رو نداشت. کارهای من طوری بود که انگار همین فردا قراره دوباره سر کار برگردم. نمیدونم چرا حس تعطیلی و این چیزا رو ندارم. طبق معمول پیک شادیمو برای تعطیلات با خودم آوردم خونه.
امروز خانم دکتر بهم گفت اگه بخوام و بتونم او دوست داره که بعد از عید چند ساعت در هفته برم فرا. بهشون گفتم باید شرایطم رو ببینم. همون جور که از کنارم بلند می شد گفت: بهت گفتم تو از پیش ما رفتنی نیستی. آخرشم میمونی!

شایدم یه جورایی درست بگه..... خدا رو چه دیدی.


چهارشنبه 26 اسفند 1388


پاسخ به: کار دل است نقش پیشانی نیست

خانم دکتر
گلبنم سرفراز و مسرورم
که ز تدبیر میدهی پندم
میدرخشی به صبح بیداری
از درخشیدن تو خرسندم
سپاس


آقای دکتر
متشکرم. دریافت تیزبینانه و دقیقی است که به زیبایی بیان شدند.. لذت بردم.
کیانی

میثاق
اعظم جونم
ماماني
خيلي ي ي ي ي ي ي ي ي ي ماهي ي ي ي ي ي ي ي ي ي ي ي ي ي
اينو بدون
مامانم نبودي ولي واقعاً تو فرا در حقم مادري كردي
شايد هميشه به شوخي و خنده گذروندم در مقابلت، ولي هميشه دلم گرم بود كه اونجا يه اعظم دارم كه
معلممه،‌همكارمه،‌همفكرمه، دوستمه، سنگ صبورمه، انرژي مثبتمه، يه روزايي حتي عشقمه و فكر كنم همه اينا با هم فقط تو يه مامان ميتونه جمع باشه
اينو مطمئنم كه هيچ كس به اندازه تو نمي تونه برام همه اينايي كه گفتم باشه
تا همين امروز هيچ بخشي تو فرا مثل روزايي كه كنار تو بودم نبوده
تو خيلي چيزا يادم دادي
اين كه
منظم باشم
با دقت باشم
جدي باشم
حرفه اي باشم
با هركس بدونم چطور رفتار كنم
چه چيزايي رو به چه چيزايي اولويت بدم
در مقابل كي پرو باشم
در مقابل كي سكوت كنم
در برابر كي بايستم
در برابر كي مطيع باشم
كجا حوصله به خرج ندم
كجا صبور باشم
سر چه كلاسايي برم
چه استادايي رو تحويل بگيرم
اين كه لازم نيست حتما 20 بگيرم
اينكه كجا ويرگول بزارم
كجا كامنت
يا اينكه يادم بمونه اين فونت فارسي نيست و فارسي اش كنم
از همه مهمتر كه چه جوري يه مجله رو ببندم و خيلي چيزا كه فقط خودم مي دونم و خودت
من از همين الان دلم برات تنگ شده
اين حسُ از روزي كه فهميدم رفتني شدي، دارم
چون ميدونم منو با خودت نمي بري
اميدوارم تمام روياهاي قشنگت به واقعيت تبديل بشه
چه منُ‌ ببري چه نبري
ديگه نمي تونم بنويسم چون بدجوري گريه ام گرفته
ميثاق

ليلا شهبازی
جيق جيق كردن هميشه به درد مي خوره اين درس بزرگ زندگي را هرگز فراموش نكن
مرسي اعظم از ايميلت، خيلي جالب بود
تو بري من خيلي ناراحت ميشم چون هميشه جات خالي هست هر چند اين اواخر به روابطت با ندا حسودي ميكردم مي خواستم به روي خودم هم نيارم اما حالا مي تونم بگم فروردينيم ديگه دوست دارم هميشه كانون توجه من باشم به سارا هم گفتم دوست صميمي پيدا كردي به هر حال من كاري به همكاري ندارم ما اينجا دوست بوديم و تو اين 4سال كه من اينجام با هم زندگي كرديم و من هميشه دلم برات تنگ ميشه اما اميدوارم هر جا هستي شادوخوشبخت باشي اينو واقعا از ته ته ته ته ته دلم گفتم


آزاده شیبانی
آرزويم اينست ...
نتراود اشک در چشم تو هرگز
مگر از شوق زياد...
نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز...
و به اندازه هر روز تو عاشق باشی
عاشق آنکه تو را می خواهد
و به لبخند تو از خويش رها می گردد
و تو را دوست بدارد
به همان اندازه

نرگس
سلام برای هر روز بعد از این، چه روزهایی که می بینمت و چه روزهایی که نمی بینمت.
امیدوارم که من فقط این ویژگی رو که گفتی نداشته باشم. و یا اگر هم این تنها ویژگیم باشد، تو آن را یاد نگیری.
امیدوارم که تو همواره گوشهایی شنوا برای همه چیز داشته باشی.
واقعا و از صمیم قلبم برایت خوشبختی و روزهایی بسیار بهتر از این روزها و سالهایی به از این سالها آرزو می کنم.
در پناه خداوند بزرگ، با خوشحالی و سلامتی و آرامش خاطر، سالیان دراز دراز (حتا بیش از صد سالگی)، زندگی کنی.
نرگس
22 اسفندماه 1388


مهسا
اعظم جونم! ایمیلت خیلی احساسی بود. یه جورایی همه با خوندن این ایمیلت منقلب شدن. به قول خودت قدم من سنگین بود تا من اومدم تو رفتی. اینم از کم‌ سعادتی من بود. امیدوارم هر جای دنیایی هستی شاد و موفق باشی و از زندگیت کمال رضایت رو داشته باشی

عرفانه
اعظم خیلی دوست دارم
ایمیلت فوق‌العاده بود


ندا
چی نوشتی تو..... خیلی دقیق و قشنگ بود

فرناز
خیلی خری اعظم این چی بود در مورد من نوشته بودی....

ماندانا
در حالیکه هی میگفت خیلی قشنگ بود خیلی عالی بود. اعظم نرو.... اشکش در اومد. گفت برام یه جوابی ایمیل میکنه خب تا الان این کارو نکرده. اما کلا کارش جالب بود. درست مثل رتبه دوی کنکورش!

کار دل است نقش پیشانی نیست

سلام

امروز هم مثل همه اون شش سال و یک ماه و چند روزی که در فرا بودم، خاطره ای به یادموندنی ساخته شد
بابت تمامی مهربونی هاتون ازتون سپاسگزارم. اگه طفره رفتم از حرف زدن نه اینکه حرفی نبود. اعتراف میکنم با خودخواهی تموم دلم میخواست از دقایق این جلسه و از همه تون، آخرین چیزهایی رو که میتونم، یادبگیرم

اما خب.... به دور از انصافه که از محبتی که نه در این جلسه که در طول همکاریمون به من داشتید تشکر نکنم. از تک تک شما سعی کردم چیزهایی رو یاد بگیرم که نه در محیط های کاری که در طول زندگیم منو سپاسگزارتون میکنه
همون طور که آقای دکتر گفتند سخته یه آدمو با یک کلمه توصیف کرد اما سخت تر اینه که بخوای در چند واژه بگی از هر آدمی چه چیزی یاد گرفتی. گاهی حضور یه آدم ، نحوه نشستن، گوش کردن، نگاه و.... آنچنان تاثیری روی تو میگذاره که نمیتونی با واژه بگی یا بنویسی. اما به پاس زحمتی که امروز در جلسه بهتون دادم منم سعی کردم خیلی خلاصه و محدود بنویسم که از هر کدومتون چه چیزهایی یادگرفتم.

از خانم دکتر شروع کنم که به عنوان استاد، همیشه منو وام دار خودشون کردن. در یکی از جلسات درسی دانشگاه به ما گفتن: مدیر کسیه که دردی از دردها کم کنه نه این که خودش دردی اضافه کنه. همه آن چه در کتابها خونده بودم و بعدها خوندم چیزی به مفهوم این جمله اضافه نکرد مگر اینکه اهمیتش رو برام پررنگ تر کرد. واژه مدیر رو در جمله بالا با کلمه انسان عوض کردم. مفهوم ساده اش میشه انسان بودن یعنی مفید بودن! این شد هدفم توی زندگی. در طول همکاری در فرا ، یکی از مهمترین چیزهایی که سعی کردم از ایشون یادبگیرم انگیزه دادن به دیگران و تزریق انرژیه

از آقای دکتر سعی کردم یادبگیرم هر مسئله ای ارزش به هم ریختگی و ایجاد اضطراب و استرس رو نداره. من بهش میگم خونسردی مثبت. یعنی فقط به خاطر مسائلی که به واقع مهم و ارزشمنده فکرم درگیر بشه و روی هر مسئله ای به اندازه ای که لازمه انرژیم صرف بشه. سعی کردم از ایشون یاد بگیرم که با قدرت کلام و رفتار، روی دیگران تاثیر بگذارم آن هم تاثیری ماندگار

از آقای افلاکی سعی کردم صبوری در رفتار با دیگران و گوش دادن به آنها و قدرت تحمل نظر مخالف رو یاد بگیرم. یاد بگیرم میشه در دریایی از سیاهی ها همچنان سپید و اخلاقی ماند

از ندا، سعی کردم درک مالی و حساب و کتاب و البته حسابگر بودن رو یاد بگیرم که اگه موفق بشم تا آخر عمرم هیچ وقت هشتم گرو نهم نمیشه

از نرگس سعی کردم یاد بگیرم برای یه مدت طولانی روی صندلی بشینم و هی از این کار به اون کار نپرم. سعی کردم یاد بگیرم توی یه محیط شلوغ باشم اما اگه نمی خوام گوشام نشنوه

از لیلا شهبازی سعی کردم جیغ جیغ یاد بگیرم کلا جیغ جیغ برای همه جای زندگی آدم خوبه! همچین شما رو و اطرافیانتون رو از یکنواختی و روزمرگی زندگی خارج میکنه که هم خودتون هم آدمای دور و برتون مطمئن میشن زندگی اونم از نوع صورتی و جینگولش نه تنها هست که جریان هم داره

از آزاده همیشه دلم میخواست نقاشی کردن و طرح زدن یاد بگیرم که نشد چون حسابی تنبل و بی استعداد بودم. اما سعی کردم محبت از نوع واقعی و بی شیله پیله رو ازش یاد بگیرم

از عرفانه سعی کردم یاد بگیرم نمیشه آرمانهای آدم فقط توی ذهنم باشه و هی بهشون افتخار کنم. یه جاهایی باید به خاطر آرمانها حرکت کرد یه کاری انجام داد و صرفا به داشتنش افتخار نکرد

از سمانه دلم میخواست خوش خط بودن رو یاد بگیرم که خب برام کلاس خط نذاشت. سعی کردم ازش یاد بگیرم اگه قانونی باید اجرا بشه دوست و دشمن و مدیر و غیر مدیر نمی شناسه، قانون باید اجرا بشه، حتی در مورد شما دوست عزیز

از لیلا تقی زاده سعی کردم ثبات شخصیت رو یاد بگیرم. جزو نوادر افرادیه که هر روز صبح با یه لبخند و یه سلام صمیمی از حضورتون استقبال میکنه و پیچیدگیهای زندگی در ظاهرش و رفتارش تغییری ایجاد نمیکنه

از فرناز................ فرناز؟!...... از فرناز سعی کردم؟!/÷^#@!~#@^^.... خب سعی کردم...... من سعیمو کردم ...... اما خب.......اچی بگم والا؟ وقتی خیلی تلاش کردم دیدم میشه ازش یاد گرفت ..... نه واقعا چی میشه ازش یاد گرفت؟؟؟؟؟؟؟
اما من واقعا سعی کردم ازش یاد بگیرم که با افراد درست مشورت کنم و وقتی درست گفتند حرفشونو گوش بدم

از میثاق سعی کردم حاضر جوابی و شیرین زبونی رو یاد بگیرم.

از ماندانا سعی کردم صبوری در مقابل مشتری (مخاطب) و درک شرایط آدمها و با جنبه بودن دربرابر شوخی دوستان رو یاد بگیرم. و چقدر حضورش خوب بود در فرا چون من تا حالا یه رتبه دو کنکور رو از نزدیک ندیده بودم

از مهشید سعی کردم یاد بگیرم و یعنی هنوزم دارم سعی میکنم یاد بگیرم کارهای استرسی و اضطراب آور رو با چهره ای آروم انجام بدم که کسی نفهمه دارم از استرس می میرم.

از امیر سعی کردم با مرام بودن رو یاد بگیرم. همین طور التزام عملی به اسلام و مسلمین و هر مذهب دیگه ای رو

تا درس مهسا تموم شد و میشد دیدش توی سازمان که من دارم میرم


آخیش..... چقدر حرف قلمبه شده بود....

حرف آخرم اینه که بودن توی فرا یه بدی داشت برام که تا آخر عمر گریبانگیرمه اونم اینه که انتظارم رو از هر محیط کاری که بعدا تجربه خواهم کرد اون قدر بالا برده که به سادگی نمی شه جایگزینی براش پیدا کنم



همیشه و هر کجای دنیا که باشم این شش سال و اندی که با فرایی ها بودم سالهای به یاد موندنی و پر خاطره من خواهد بود
برای همه صمیمانه آرزوی موفقیت دارم
اعظم


چهارشنبه 19 اسفند ماه 1388


اگر جان را خدا داده است...

...چرا باید تو بستانی؟!

پنج شنبه 22 بهمن 1388

من و مریضی

بعد از دو روز و دوشب خوابیدن و با یه چیزی شبیه به انفولانزا سر و کله زدن با بیحالی بلند میشم و سعی میکنم به کارهای معمولم برسم تا حالت تهوع، دلپیچه، یه کمی سردرد، سرفه، سوزش چشم و سخت نفس کشیدن و البته تب و لرزی که میره و میاد، یادم بره...
وسط اتاق وایمیسم با صدایی که برای خودم ناآشناست از عمق وجودم میگم: یک، دو، سه... خنده ام میگیره آخه یاد یه خاطره قدیمی می افتم یهو دلم برای سارا تنگ میشه و دلم برای خیلی چیزای دیگه اما الان وسط زمین و آسمون توی این حال نزار قرار بود بگم یک ، دو، سه و ادامه بدم: دیگه باید بلند شی دختر!!! همین کارم میکنم.
اما اون خنده بی موقع تبدیل به یه سرفه ممتد دو دقیقه ای میشه که جونمو بالا میاره. خب هنوز یه کم از اعظم قدیمی مونده برام. از رو نمیرم و یه کم که حالم جا میاد بلند میشم تا کامپیوترو روشن کنم و یه آهنگ بذارم. یه کم میچرخم و بعدش با اطمینان فقط یه آهنگو انتخاب میکنم و حوله امو برمیدارم که بپرم تو حمام.
میخوام با یه موسیقی که بهم حال میده زیر دوش حمام مریضیمو بریزم تو چاه فاضلاب.
صدای مبهمی از تو اتاقم شنیده میشه:

دلیل این که آرومم امید لمس دستاته
همین لبخند پنهانی کنار لحن گیراته
دلیل این که تنهایی همین دستای تنهامه
همین دنیای تاریکم همین تردید چشمامه

به دستام نگاه میکنم. بغضم میگیره. به یاد گذشته می افتم که فقط زیر دوش حمام گریه میکردم که خودمم اشکای خودمو نبینم. انگار با خودمم رودربایستی داشتم. بعدش یادم میفته که توی همین یک هفته گذشته تقریبا هر روز گریه کردم. شایدم روزی چند بار! آخرین بار داشتم به شعارهایی که مردم میدادن گوش میکردم و اون حس‌ بغض آلود مردم وقتی فریاد میزدند اشکمو در آورده بود.

شبیه حس پژمردن دچار شک و بی رنگی
من آرومم تو تنهایی حقیقت داره دلتنگی

دیگه آروم هم نیستم. همین چند روز پیش بود که همه چیو به هم ریخته بودم. از به خاطر آوردنش حالم به هم میخوره. از اتفاقایی که افتاده خوشم نمیاد. دلم میخواد فراموش کنم. یا یه روز صبح وقتی بیدار میشم دوباره همه چی مثل قبلش شده باشه. سرمو میگیرم بالا. تا آبی که از دوش میریزه. از نوک سر تا نوک پامو بشوره و اول از همه ذهنمو خالی کنه.

هنوزم میشه عاشق شد هنوزم حال من خوبه
ببین دنیا پر از رنگه هنوزم عشق محبوبه

بازم سرفه ام میگیره..... ممتد..... امونمو میبره....... خودمو تو حوله میپیچمو میزنم بیرون.

تو درگیری نمیدونی چه رویایی به من دادی
اگه فکر میکنی سردم برو رد شو تو آزادی
نمیدونی چقدر سخته تو پشت نبض دیواری
نمیدونم تو این روزا چه احساس به من داری

رویا، به قول رضا دریم! به خودم میگم باید رویا رو توی خودم زنده نگه دارم. حالا هر چی که هست. یه رویا. یه رویایی که برای خودم باشه. یه رویایی که خودم ساخته باشم. آره شاید مشکل همینه که دیگه رویایی ندارم! توی آینه نگاه میکنم. چشمام اونقدر قرمز شده و صورتمو اونقدر پف کرده و رنگم اونقدر پریده که اولش تعجب میکنم از دیدن اونچیزی که تو آینه است. یه چشمک به خودمو میزنمو با اون صدایی که غریبه تر از اون چهره توی آینه است با خواننده همصدا میشم:


نه اینکه سرد و مغرورم نه اینکه دور از احساسم
بذار دست دلم واشه بذار رویا رو بشناسم
تموم شهر خوابیدن من از فکر تو بیدارم
یه روز می فهمی از چشمام چه احساسی به تو دارم


جمعه 18 دیماه 1388


امروز

نسبت به هر صدایی حساس شدم موبایلم رو خاموش کردم. صدای زنگ تلفن اتاق کلافه ام میکنه. نمیخوام تلفنو جواب بدم. جواب هم نمیدم. یه امروز موندم خونه میخوام به حرف اون مقاله ای که تازه خوندم گوش بدم. هر کی از شرکت با من کار داره میتونه تا فردا منتظر بمونه. قطعا اتفاقی نمی افته.
ای درد! صدای زنگ در حیاط میاد. توجه نمیکنم. با خودم میگم هر کی هست ناامید میشه و میره! دوباره صدا بلند میشه.
باز خوابم میبره . زینگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگ! ای درد!‌ای مرض! من خونه نبودم چیکار میکرد ؟ آخرش به زور از توی تخت زدم بیرون. رفتم از پنجره تو کوچه رو نگاه کردم. کله یه مرد رو دیدم که نمیشناختم. عجب صبری داره مرتیکه! ‌فکر کنم گدایی چیزی بود. وایسادم که اگه دوباره زنگ زد هر چی فریاد دارم سرش بزنم.
شانس آورد.
بعد چند دقیقه دورو برشو دید زد و راهشو کشیدو رفت.

دوباره بر گشتم تو تخت. یه کتاب دستم گرفتم. سرم درد میکرد. تب داشتم. خوندم تا دوباره چشمام گرم خواب شد. با صدای ویژژژژژژژژژژژژژژژ بیدار شدم. یعنی پریدم. پشت خونه دارن بنایی میکنن. چه سرو صدایی. بالش. رو از زیر سرم برمیدارم میذارم روی سرم. و فشار میدم. در همین شرایط دوباره خوابم می بره.

نزدیکای ساعت دو مامان صدام میکنه. پاشو یه امروز که خونه ای با هم ناهار بخوریم. بلند شدم. شانس که ندارم میرم تو آشپزخونه میبینم مامان یخچالو خالی کرده و داره تمیزش میکنه. هیچی به اندازه شلوغی آشپزخونه نمیتونه الان دیوونم کنه. آروم غذامو میذارم تو ماکرو که گرم شه. مامان برام آب میذاره و وقتی خودش یه نگاهی به آشپزخونه شلوغ میکنه پشیمون میشه که منو توش راه بده که برم سر میز ناهارمو بخورم. غذامو با یه لیوان آب و سالاد میذاره تو سینی و میده دستم. منم خرسند از این تصمیم میام تو اتاقمو یه فیلم برای خودم میذارم.

از صبح تا حالا این بهترین لحظه زندگیمه و آرومترین!

فیلم که تموم میشه دوباره میخزم تو تخت. با کتابم. با خودم میگم هردوشون خوبن! هم کارگردانا هم نویسنده ها!‌ خدا پدر و مادر و هفت جد آبادشونو بیامرزه! و از این فکر یه لبخند کمرنگ میاد رو لبم.

دیگه خوابم نمیاد. بلند میشم میرم سراغ ایمیلام. چه خبره!‌خوبه یه روز نبودم. پر از کار و دستور و ... با خود میگم یادت باشه کمتر از سه ماهه دیگه اینجام. باید آروم باشم و سعی کنم تحملمو ببرم بالا. بنابراین ایمیلایی که به نظرم بودنش تو اینباکسم باعث میشد فردا از دیدنش عصبانی بشمو یک برخوردی با کسی داشته باشم فرستادم یه جایی که نبینم.
یکی برام نگرانه. ساعت ارسال ایمیل رو نگاه میکنم و میبینم برای هشت ساعت پیشه. با خودم میگم نگرانم که باشه الان دیگه خوابه. ایمیلو میبندم!

باز میخزم تو تخت. یاد این جمله می افتم: من برای پرهیزگار بودن نیازی نداشتم عاشق تو بشم. چند روز پیش اینو گفته بودم. یهو خنده ام گرفت. عجب جمله حکیمانه ای!!! هنوز موندم معنی این جمله رو فهمید اون که پشت تلفن بود یا نه.

دوشنبه 14 دیماه 1388


فراموشی یا فیلم یا هر دو

چقدر فیلم دیدن در فراموش کردن موثره

خدا پدر و مادر و هفت جد و آباد این کارگردانا رو بیامرزه که این همه آدمو دور هم جمع میکنن و هی فیلم می سازن و هی فیلم میسازن
خوب و بدم نداره همشون برای اینکه فراموش کنی یه تاثیرایی دارن

جمعه 11 دی ماه 1388