شرحه شرحه

سعی می کنم بلند بشم و خودمو سر پا نگه دارم. میخوام دستمو به دیوار بگیرم تا از افتادنم جلوگیری کنم. اما دستم به دیوار نمی رسه. خیال میکنم دیوار خیلی دوره و تلاش میکنم بهش نزدیک بشم. سرمو به زور بلند میکنم و سعی میکنم تا آخرین حد چشم هامو بازکنم. درست جلوی چشمام دیواره. فاصله سرم با دیوار هیچی نیست. یعنی حتی یه بخشی از کله ام رفته تو دیوار.
تو این هیری ویری به خودم میگم پس چرا دستمو نتونستم به دیوار بگیرم؟ نگاه میکنم به دستام. چیزی نمیبینم. یعنی دستم نیست. یعنی هست ولی اونجور نیست که همیشه بود. به زور سرمو بر میگردونم و به عقب نگاه میکنم. همه جا هستم. یعنی تیکه های بدنم همه جا رو گرفته. خودم فکر میکنم اینجام که هستم اما ذره ذره وجودم تو اتاق پخش شده. یهو به ذهنم می رسه نکنه این همه ذره که پخش اتاق شده بزنه بیرون. اوه اوه پنجره! خدا کنه بسته باشه.

نسیم ملایمی به گونه ام میخوره. نگاهم به سمت پنجره نیمه باز میره. به خودم میگم حالا یه عمر طول میکشه تا خودتو ترمیم کنی و یه گهی بشی مثل قبلت.

به سمت پنجره میرم و به بیرون نگاه میکنم. هوای پرواز دارم...

سه شنبه 24 آذر1388

هیچ نظری موجود نیست: