بالاخره دارم بيكار ميشم.... هورااااااااااااااا



14 بهمن 1382 بود که اومدم فرا. کارم رو در بخش اشتراک مجله گزیده مدیریت شروع کردم. باورم نمی شد چنین مجله ای با همچین تیم جوون و البته بی تجربه ای در میاد.
نه... اینجوری نمیشه. باید از یه کم قبل ترش بنویسم.
***
سال 78 بود که در رشته مدیریت، وارد دانشگاه شدم. اولین کتاب غیر درسی مدیریتی که خوندم اسمش بود «تنها بی پروایان پایدارند» نشر فرا منتشرش كرده بود. از کتاب خوشم اومد گشتم تا ببینم از این مترجم یا ناشر بازم چه کتابایی هست. از قضا این اولین کتاب مدیریتی که خوندم اولین کتاب منتشر شده فرا هم بود. چند ماه بعد، از اون ناشر یه کتاب دیگه ام گیر آوردم و از اون مترجم هم کتابای دیگه.

سال 79 شد. برای یکی از درسهای ترم پاییزم قرار شد یه کار تحقیقی انجام بدیم. برای پیدا کردن مقاله رفتم کتابخونه. دیدم بچه های کلاس فقط دارن از رو مجله تدبیر کپ می زنن. رفتم قسمت نشریات و بنا کردم چرخیدن و گشتن بین مجله ها. یه نشریه ای دیدم که ظاهرش کلی با بقیه نشریات فرق داشت. به قول خودم زیادی خارجی میزد. سبک جلدش و طراحی داخلش با مجلات مدیریت اون زمان زمین تا آسمون تفاوت داشت. برش داشتم شروع کردم به تورق و بعضی مواقع خوندن. همه چیش متفاوت بود یه سر و گردن با تدبیر که مطرح ترین مجله مدیریت بود فرق داشت. قیمتشم خیلی گرون تر بود البته! منم اون موقع ها درست مثل همین الان دنبال این بودم که متفاوت باشم. بنابراین مطالب پروژه ام رو از روی این نشریه تکمیل کردم. از اون روز به بعد تو نخ این نشریه و کتابا و سازمانشون بودم و همون سال بود که متوجه شدم مدیرمسئول گزیده مدیریت و مدیر عامل فرا دکتر فریبا لطیفی است که اتفاقا از اساتید دانشگاه خودمونه. همش دنبال این بودم که ایشون رو ببینم. فکر میکردم که باید یه آدم خاصی باشه و البته متفاوت.
این انتظار من تا سال 82 طول کشید. آخرین ترم دوره لیسانسم یه درس با خانم دکتر گرفتم و وقتی آخرین امتحان دوره لیسانسم رو دادم خانم دکتر از من رزومه خواست که اگه علاقمندم با مجموعه اش همکاری کنم.

اون موقع ها من در تیم پژوهشی یکی دیگه از اساتیدم بودم و با اونها پروژه ای همکاری داشتم. از پیشنهاد خانم دکتر استقبال کردم چون دوست داشتم محيط و آدمايي كه اين مجله رو در ميارن از نزديك ببينم این حس کنجکاوی داشت منو میکشت. فکر میکردم حداقل همشون باید دو برابر من سن داشته باشن و کلی فکل و کراوات و فیشتیل باشن. خلاصه یه مصاحبه با دکتر کیانی داشتم و بعدشم از فردای روز مصاحبه رفتم دفتر ساعی برای شروع همکاری. جالب این که شدم مسئول اشتراک ماهنامه گزیده مدیریت. همون نشریه ای که کلی دوسش داشتم.
حدود شش ماهی در این سمت بودم و بعدش شدم مدیر داخلی!

هیچ وقت روز اول کارم یادم نمیره. همه اون تصوراتم از آدمای سن و سال دار و با تجربه تبدیل شد به دو تا دختر خانوم و یه آقا پسر همسن و سال خودم و یه پسر کوچیک که بهش می گفتیم ته تغاری فرا و گیتی جونم که از همه بزرگتر بود و حدود یه خانم چهل ساله میزد و من قرار بود بخشی از کار او رو انجام بدم و قرار بود فرا رو ترك كنه.

تا آخر روز به خودم می گفتم اون همه دکتری که اسمشون روی جلد مجله هست پس کجا می شینن؟ دفتر اونا کجاس؟ میزشون چی؟ کی میشه اونا رو دید؟

چند روز بعد متوجه شدم غیر از من که کارای اشتراک رو قراره انجام بدم یه دختر خانومی هست دو سالی از من بزرگتر که مدیر داخلیه و کارای آگهی رو هم انجام میده. بقیه تیم مجله هیچ وقت در دفتر مجله حضور ندارن و همه ارتباطات تلفنیه. حتی سردبیر و طراح هم دفتر مجله نمي يان و كاراي مهم و پردردسري دارن و مجله بخش كوچكي از فعاليت كاريشونه

الانم خیلیا وقتی پشت تلفن با من در مورد ماهنامه حرف میزنن و میگن این تیم متخصص و با تجربه چه شاهکاری در بازار به وجود آورده یاد ذهنیت خودم می افتم و خنده ام می گیره. و اغلب میگم ما یه تیم جوون و پرشوریم که میتونیم با افراد متخصص و ماهر كار کنیم و کار نوآورانه و حرفه ای تحویل بدیم و به قول راحله ما یه مجموعه کوچیکیم که کارهای بزرگ انجام میدیم.

امروز حدود شش سالي از شروع همكاري من و گزيده مديريت ميگذره. بخشي از شخصيت امروزم رو كنار بچه هايي كه در اين فضا اومدن، موندن و رفتن شناختم، اصلاح كردم و ساختم. خاطرات تلخ و شيرين و خنده دار و گريه دار من در اين مجموعه فراموش نشدنيه
بيش از هر چيز آن چه منو شش سال در اين محيط با تمام فراز و نشيب هاش نگه داشت فرهنگ سازماني متفاوتش بود. جايي كه اشتباه كردن و شكست خوردن مورد حمايت قرار ميگرفت. جايي كه جسارت شروع كارهاي به ظاهر سخت و مشكل به آدمي داده ميشد. جايي كه روحيه شاد و خندان و شوخ شنگ تشويق مي شد. جايي كه براي آموختن و يادگيري ارزش قائل ميشد.

من تمام تلاشم در اين مدت استفاده از اين فضا براي رشد و توسعه خودم و سازمانم بود. امروز وقتي به گذشته كاريم نگاه ميكنم آرامش دارم.

بالاخره زمان خداحافظي من و گزيده مديريت فرا رسيده. شمارش معكوس من براي رفتن، درآوردن چهار نشريه ديگه است. امروز صدمين شماره رو تكميل كرديم. از شماره 34 به بعد من با اين مجله بودم. شب و روز. خوشحالم كه انتشار صدمين شماره اش هم داره به اتمام ميرسه. فروردين سال 89 آخرين مجله اعظم هم در مياد.

چهارشنبه 18 آذر 1388

هیچ نظری موجود نیست: