سفرنامه كردستان- روز اول

با زري رفتم كردستان. چند روزه دارم فكر ميكنم چي بنويسم كه يادم نره چي شد. خيلي به نتيجه نرسيدم.
از اولين عكس اين سفر شروع مي كنم شايد بقيه اش خودش اومد.


اين عكس رو زري خانوم گرفت. رو به روي اين تصوير، اونقدر كثيف بود و بوي گازوييل مي اومد كه من بيشتر از سه دقيقه دوام نياوردم و برگشتم توي ماشين. از داخل ماشين كه به اطراف نگاه كردم منظره جالبتر بود. تميزي و زيبايي رو يك جا با كثيفي و زشتي مي ديدي. اين تضاد و دركش كنار همديگر جالب بود و هيجان زده ات مي كرد.
نزديكاي ساعت هفت صبح بود كه به سنندج رسيديم. از ساوه و همدان و قروه گذشته بوديم. تمام شب گذشته با صندلي هاي ميني بوس يكي شده بودم. باورم نميشد كه بتونم بايستم. بنابراين وقتي ماشين براي گازوييل زدن نگه داشت بيرون اومدم كه مطمئن بشم پاهام هنوز مثل قبل ميتونن كارشون رو درست انجام بدن.

***


ساعت نه و نيم شب سه شنبه 15 ارديبهشت ماه ميدون ونك قرار داشتيم. قرار بود از اونجا به سمت كردستان حركت كنيم. سوار شديم و برخلاف انتظار راس ساعت حركت كرديم. البته 5 دقيقه دير شد چون يكي از بچه ها رفته بود براي خودشون شام بخره.
طبق سنت تورها همه خودشون رو معرفي كردند. سرپرست تيم آقاي دانايي و كمك سرپرست حميد گردان كه خودشون جزو پر سرو صداهاي گروه بودند. بقيه بچه ها هم به اين ترتيب بودند: سياوش عكاس، درناز، ليلا و شراره، سوسن، بيژن ملقب به استاد و نرگس، زينب و نسرين و زري، آرميتا و افشين، امير و رامك، مليحه خانوم، مسعود عكاس باشي يوزارسيف نشان از گروه القاعده بن لادن اينا. در مجموع بيست نفر كه با دو تا راننده ميشديم بيست و دونفر.
يه كم سر به سر هم گذاشتيم اما چون شب بود و تقريبا همه از يه روز كاري به اين سفر اومده بودن بعد از يه مدت كوتاه هر كس در صندلي خودش فرو رفت و در نهايت با همسفر كنار دستيش شروع به حرف زدن كرد.

شام يعني يه همبرگر خونگي
روز قبل از سفر مامان يه حالي به من وزري داد و گفت برامون همبرگر درست ميكنه كه بتونيم ببريم تو ماشين بخوريم. بيشتر از اوني كه فكر كنم بهم حال داد. فقط بدي ماجرا اين بود كه زري كنار پنجره بود و من سر نشسته بودم يه كم سختم بود اين ساندويج پر از سس رو گاز بزنم و بخورم. زري كه متوجه اين موضوع شد با يه لبخندي كه حاكي از رضايت و شيطنت بود بهم گفت: من اين طرف استتار شدم و خيلي دارم از ساندويچم لذت ميبرم!
در طول همين نوشته به كرات ثابت مي كنم كه زري خاله گري رو در حق من تمام كرده به مولا!!!!

سنندج شهري كه به روستا مي مانست


داخل سنندج نشديم. خانه ها بر روي يك كوه بنا شده بود بنابراين به سادگي از بيرون شهر ميتونستيم بافت شهري رو ببينيم. البته من بهت زده نگاه ميكردم چون به نظرم اون چيزي كه ميديدم شهر نبود بلكه يه روستاي پر جمعيت بود. توي ذهنم از سنندج تصويري شبيه به اصفهان و يزد و مشهد ساخته بودم و لحظه اي كه ديدمش اصلا باورم نميشد كه اين قدر متفاوت از اين شهرها باشه. تازه فهميدم يه شهرنشين نا آگاهم كه بيشتر از نوك دماغمو نديدم. از خودم بدم اومد. و كلي از اينكه اين قدر شهرهامون عقب افتاده و بدون امكاناته حرصم گرفت.

مرديم از گرسنگي، پس كو صبحانه؟
قرار بود صبحانه رو در هتل مرواريد مريوان بخوريم. ساعت نزديك ده صبح شده بود و هنوز به هيچ جايي نرسيده بوديم. بيش از دوازده ساعت بود كه در ميني بوس بوديم. خستگي و گرسنگي امان بسياري از بچه ها را بريده بود به طوريكه زيبايي اعجاب انگيز جاده نيز مسافران خسته را آرام نمي كرد.
بالاخره رسيديم. چون دوربين زري باتري نداشت مجبور شديم در آن يك ساعتي كه در هتل بوديم باتري را براي شار‍ژ بگذاريم بنابراين هيچ عكسي از آن موقع نداريم.

درياچه زريوار
بعد از صبحانه به سمت درياچه زريوار حركت كرديم. حميد گردان افسانه جالبي در مورد اين درياچه برايمان تعريف كرد. اهالي آن منطقه اعتقاد داشتند در روزگاران قديم دختري زيبارو در روستايي مي زيسته كه مردان زيادي دل به او بسته بودند. دخترك در نهايت همسر مردي ميشود كه به وي عشق مي ورزيده و او نيز عاشق آن مرد بوده است .هر دوي آنان در عشق و صميميت زندگي مي كردند. اما مردان روستا دست بردار نبودند. براي دستيابي به همسر زيباي آن مرد، شبانه مرد را ميكشند. دخترك به خاطر كشته شدن معشوق خود اشك ها ميريزد و از خدا ميخواهد كه اهالي نامرد اين روستا را به هلاكت برساند تا بر او دست نيابند و سزاي عمل خود را ببينند. فرداي آن روز تمامي آن روستا در زير آب مدفون مي شود. برخي اعتقاد دارند كه اين درياچه از اشك هاي آن دختر عاشق به وجود آمده است.

عكس بالا نمايي از آن درياچه است.

ترس از قايق سواري
همه با اشتياق به سمت قايق هاي دو نفره رفتند اما من همينجور وايساده بودم و سعي ميكردم لرزش زانوام رو كسي نبينه.

جرات اين كه سوار قايق بشم نداشتم. نه من شنا بلدم نه زري. تا به حالم سوار هيچ قايقي نشده بودم كه خودم بخوام هدايتش كنم. همه اينا به اضافه ترس از دريا و درياچه باعث شد كه به زري خانوم بگم با يكي ديگه از بچه ها بره. همه اصرار ميكردند كه اصلا ترسي نداره و حتما سوار بشم. فرصت مناسبي بود كه به ترسم غلبه كنم. براي همين گفتم منو با يكي بفرستين كه شنا بلده. ليدرمون گفت من باهات ميام. اينجوري شد كه ما با رييس روسا رفتيم و همچي كه يه كمي از ساحال دور شدم ترسم ريخت و بدون اينكه به كف درياچه نگاه كنم از هوا و مناظرش لذت بردم. آخرش اونقدر شجاع شده بودم كه دوربينو از تو كوله در آوردم و از زري و سوسن كه با هم توي قايق نشسته بودند عكس گرفتم.
نسرين و اون يكي زري هم نميتونستن قايقشون رو هدايت كنند. من و ليدر باهم رفتيم كمكشون و كلي ذوق كردم كه نه تنها از ترسم گذشتم كه نجات غريقم شدم!!!! اين آقاي دانايي خيلي از من كار كشيد، يادم باشه برم از دفتر تور يه كمي از پولمو پس بگيرم.

رنگ رنگ رنگ
دختراي كرد اينجوري با اين همه رنگ و زيبايي ميرن مدرسه، مهموني، اردو، عروسي، خريد
و حتي همينجوري فوتبال بازي ميكنن

بازار بسته مريوان

چون وقت، اضافه آورديم تونستيم بريم بازار مريوان رو هم ببينيم. البته بازار بسته بود. تك و توك مغازه باز مي ديديم. به هر حال اونقدر مغازه باز بود كه من بتونم عكس عاشقونه شلوارهاي كردي رو بگيرم.
صداي يه موزيك كردي باعث شد همه سرمون رو به طرف خيابون بر گردونيم. يه پيكان قديمي كه به اندازه قيمت يه زانتيا روش سيستم نصب بود جلوي يه مغازه ايستاد. عجب آهنگ شادي بود.آدم نميتونست خودش رو كنترل كنه. شانس آوردم كه همون موقع ايستاد و خاموش كرد سيستمشو. وگرنه با شالم ميزدم تو كار رقص كردي. آره اصلا من بي جنبه ام. شما كه اونجا نبودين.
از همون موقع دنبال يه سي دي فروشي گشتيم تا بتونيم در شهر كردها همراه با طبيعت كردها موسيقي كردي هم گوش بديم.
به اين آقاي فروشنده برخورديم و حدود يه ساعتي توي مغازه اش بوديم و كلي سي دي خريديم. الان داره سي دي منو رايت ميكنه. آخه موسيقياش زيرپله اي بود.

ناهار، بازهم هتل مرواريد مريوان
ناهار رو خورديم و
تاب بازي كرديم و

افتاديم و ترسيديم و خنديديم.پس كي مي رسيم به يه تخت؟؟؟

بعد از ناهار به سمت هورامان و هتل تازه تاسيس هورامان حركت كرديم. بيست ساعتي بود كه در راه بوديم. از دو شب قبل كه تونسته بودم دراز بكشم ديگه حالت افقي رو به خودم نديده بودم. جاده پر پيچ و خم و خطرناك مريوان به سمت اورامان حالمو به هم ريخته بود. دلم ميخواست زود برسيم اما از طرفي دوست داشتم يه كمي هم بايستيم و از مناظر زيبايي كه در تهران هيچ وقت نمي بينيم سيراب بشيم. فقط يه جا اونم به اصرار بچه ها و عكاساي مسافر ايستاديم.
اين عكسم كار عكاس باشي است.

هتل هورامان

بالاخره رسيديم. قرار شد يك ساعتي استراحت كنيم و بعدش براي پياده روي در روستا بريم پايين.
ما فقط رسيديم وسايلمون رو از كوله در بياريم و يه فضايي براي چيدنش پيدا كنيم.
چون عكاسي در شب هنرمندانه است و ما ابزار و امكانتشو نداشتيم، از فضاي زيباي شبانه اونجا نتونستم عكس بگيرم.
نزيكاي يازده و نيم بود كه برگشتيم اتاق و نفهميدم تا ساعت شش صبح فردا چه جوري خوابيدم.

جمعه 25 ارديبهشت 1388