من و تنهایی و کار

آخرین روز کاری سال 1387 توام شد با آخرین روز همکاری با تنها کارمندی که دوستم بود. با این که دوست بودنمون همچنان ادامه داره اما حس عجیب و غریبی دارم. یه جور تنهایی که سخته برام نوشتن ازش. همه روزهای کاری من بعد از این شبیه روزهایی می شه که تو مرخصی بودی. کار می کردم و کار و باز هم کار. بی هیچ حس خوشایندی از شاد بودن و شیطنت و هیجان!

ما هم کافه ای هستیم، همسفریم، همراهیم، همرازیم و این «هم» ها بسیار ارزشمند تر از همکار بودن است. دلخوشم به همین جمله، دوستم!


چهارشنبه 28 اسفند 1387

۱ نظر:

.sara گفت...

روزی که وسط بغض و اشک خانواده، از ماشین پیاده شدم و درب خونه رو برای آخرین بار بستم؛ گریه نکردم! چون اگه کاشانه نبود ولی خانواده بود. روزی که وسط فریاد و فغان صدها نفر راهمو باز کردم و خاک رو ریختم رو سینه ای که روزایی مامن خیلی از غمهام بود و با خاک کاملا پوشوندمش؛ گریه نکردم! چون هنوز سه سینه ی امن دیگه داشتم. روزی که وسط گریه ی شریک یک رابطه ی نه ساله، خداحاقظی کردم و درب ماشین رو بستم؛ گریه نکردم! چون هنوز بهترین خاطرات زندگیمو با خودم داشتم. و آخرین روز کاری وقتی با همکارم از درب بیرون اومدم که برم برای همیشه؛ گریه نکردم! چون چیزی رو تو اون شرکت جا نگذاشته بودم! من بهترین سهم رو از شرکت برداشتم و با خودم بردم. میبینی؟ همیشه چیزی یا کسی هست که در بدترین شرایط زندگی امیدوارت میکنه برای تحمل و ادامه.......... ازت ممنونم برای همه ی هم هات