پلیس گشاد

میدون ونک بودیم. آنیتا یهو داد زد: یه ماشین پلیس با آمبولانس!
آرین که داشت بیرون رو نگاه می کرد گفت: دیوونه، آمبولانس نیست که پلیس ِ با گشت ارشاد!
آنیتا حکیمانه گفت: آها پلیسِ ِ گشاد؟!

خوبی آنیتا اینه که وقتی سوزنش گیر میکنه صد باری یه جمله رو تکرار می کنه: پلیس گشاد، پلیس گشاد، پلیس گشاد، پلیس گشاد، پلیس گشاد، پلیس گشاد، پلیس گشاد، پلیس گشاد ...


دوشنبه 10 فروردین 1388

باز هم شروع شد

دوباره کار و اضطراب و نگرانی شروع شد.


چهارشنبه 5 فروردین 1388




نوروز، پیروز

سال 1388 شروع شد. وقتی بچه ای فاصله این سال تا سال بعدی یک سال بهت می گذره. همچین که بزرگ میشی یهو فاصله این سال تا سال بعدی برات اندازه یه چشم بر هم زدن میشه. یعنی نمیدونم درست، این کوتاه شدن فاصله دو سال هست که بزرگ میشی یا بزرگ که میشی فاصله دو سال کم میشه! زیاد فرق نداره در هر صورت هی دور میشی از بچگیت و هی بزرگ و بزرگ تر میشی و تو کف دنیای بچگیت می مونی و هی سعی میکنی برای اینکه یادت نره، ادای بچگیت رو در بیاری و همون موقع غافل میشی از اینکه اون فضا ادا حالیش نیست و قشنگیش به اینه که بچه ها بازی نمی کنند بلکه زندگی می کنند و تو در گذرزمان غافل میشی از این موضوع.

بازم سوزنم گیر کرد روی یه موضوعی که اصلن بحث این نوشته نیست. امسال سال دشواری است. شروعش نوید یه سال پر از سختی رو داره. اما هراسی نیست. باید حواسم باشه که هیچ چیزی منو افسرده نکنه و انرژی و هیجانم رو برای بودن و زندگی کردن نگیره. زندگی بازی جالبی داره. من اعتقاد دارم درست زمانی که منتظرش نیستی یه پیشامد غیرمنتظره همه زندگیت رو خوب یا بد تغییر میده. اگه فکر کنی که این پیشامد میتونه خوب باشه، حتما خوب پیش می یاد. و من با این نگاه این سال رو شروع کردم و منتظر پیشامدهای خوب زندگیمم در این سال دشوار. همه را خواهم نوشت.

پانوشت در پانوشت- نازنینم، سال ساختن دوباره و گفتن یک، دو، سه دوباره شروع می کنم بر تو هم مبارک!



شنبه 1 فروردین 1388

من و تنهایی و کار

آخرین روز کاری سال 1387 توام شد با آخرین روز همکاری با تنها کارمندی که دوستم بود. با این که دوست بودنمون همچنان ادامه داره اما حس عجیب و غریبی دارم. یه جور تنهایی که سخته برام نوشتن ازش. همه روزهای کاری من بعد از این شبیه روزهایی می شه که تو مرخصی بودی. کار می کردم و کار و باز هم کار. بی هیچ حس خوشایندی از شاد بودن و شیطنت و هیجان!

ما هم کافه ای هستیم، همسفریم، همراهیم، همرازیم و این «هم» ها بسیار ارزشمند تر از همکار بودن است. دلخوشم به همین جمله، دوستم!


چهارشنبه 28 اسفند 1387