روز عشاق است آیا؟

خوبم

وقتی خوب نگاه می کنم به اندازه ای و درست
مثل گرمایی هستی که در بوارن برف و سرما به نجات می آید
هر چند در آن تابستان که آشنا شدیم بیشتر به یک لیوان آب خنک و پر از یخ می ماندی که بعد از یک ظهر گرم تابستان تمام وجود ادم را سیراب می کند و آن «آخیش، چه خوب بود و گوارا» تا مدتها دلت را خنک نگه می دارد.
در این یکنواختی و روزمرگی کسالت بار زندگی بودنت به وجودم چسبید.

مهربانم

تمام روزهای زندگیمان و هر آنچه اتفاق می افتد بهانه ای است برای این که به هم بگوییم دوستت دارم. این یعنی برای دوست داشتن بهانه ای نمیخواهیم. هستیم چون دوست می داریم یا دوست می داریم چون هستیم. بنابراین الان که من در 14 فوریه هستم و تو 10 ساعت دیگر این روز را آغاز می کنی، اصلا فکر نمی کنم که من دوساعت در روز عشاق بوده ام و تو ده ساعت تا این روز فاصله داری. اتفاقا تو مدتها ست در این روزهایی و من با عشق توست که دارم به این روزها نزدیک میشوم. میبینی قراردادهای آدمیزاد را به هم می زنیم و خودمان طرحی نو در می اندازیم.

عزیزترین

همه چیزت را دوست دارم جز دوریت. و اگر راستش را بخواهی جز دوریت و تمام آن اتفاقها و حرفهایی که مرا شگفت زده می کند و پشت بندش نگران.

می دانی...
همه اینها را نوشتم که بگویم به قول این خارجی ها «هپی ولنتاین».


پانوشت در پانوشت یک- گل و شکلات و عروسک و قلب و لب و اینا ندارم به عنوان کادو. اما کادو داری نگران نباش :)
پانوشت در پانوشت دو- الان میرم بخوابم به خدا ساعت از دو نصفه شبم گذشت.
پانوشت در پانوشت سه- زودتر پیشم باش

شنبه 26 بهمن 1387

یه روز برفی



زود به زود دلم برا این عکسا تنگ میشه

چهارشنبه 16 بهمن 1387

یکی مانده به آخر

تئاتر خوبی بود دوستم
به اندازه تمام خنده های در گلو منفجرشده ام تو را شناختم
کاش تو هم مرا شناخته باشی

دوشنبه 14 بهمن 1387