استاد هیچ

سر میز ناهار بودیم.
امیر گفت: بازم جلسه برای هیچ!
گفتم: یعنی چی؟
گفت: یک ساعت و نیم برای هیچ جلسه می ذاره. میری تو اتاق یک ساعت و نیم بعد برمی گردی و میبینی هیچ اتفاقی نیفتاده. یعنی با قبلت هیچ تغییری نکردی. هیچی عوض نشده.


***

جالب اینه که وقتی باهاش در مورد جلسه ها حرف میزنی فکر میکنه کل کارکردن یعنی همین جلسه ها و چقدر خوبه که با این جلسه ها همه چی داره تغییر میکنه!!!!


یکشنبه 6 دی ماه 1388

خدا

چند روز پیش آنیتا یه دعا کرد: خدایا اگه منو دوست داری فردا دیکته بیست بگیرم.

و کی میدونه که این دختر هشت ساله فردا با چه اضطرابی رفت مدرسه؟

پانوشت در پانوشت- البته فردا معلوم شد هم خدایی هست هم دوستش داره. به همین سادگی!


شنبه 5 دی ماه 1388

شرحه شرحه

سعی می کنم بلند بشم و خودمو سر پا نگه دارم. میخوام دستمو به دیوار بگیرم تا از افتادنم جلوگیری کنم. اما دستم به دیوار نمی رسه. خیال میکنم دیوار خیلی دوره و تلاش میکنم بهش نزدیک بشم. سرمو به زور بلند میکنم و سعی میکنم تا آخرین حد چشم هامو بازکنم. درست جلوی چشمام دیواره. فاصله سرم با دیوار هیچی نیست. یعنی حتی یه بخشی از کله ام رفته تو دیوار.
تو این هیری ویری به خودم میگم پس چرا دستمو نتونستم به دیوار بگیرم؟ نگاه میکنم به دستام. چیزی نمیبینم. یعنی دستم نیست. یعنی هست ولی اونجور نیست که همیشه بود. به زور سرمو بر میگردونم و به عقب نگاه میکنم. همه جا هستم. یعنی تیکه های بدنم همه جا رو گرفته. خودم فکر میکنم اینجام که هستم اما ذره ذره وجودم تو اتاق پخش شده. یهو به ذهنم می رسه نکنه این همه ذره که پخش اتاق شده بزنه بیرون. اوه اوه پنجره! خدا کنه بسته باشه.

نسیم ملایمی به گونه ام میخوره. نگاهم به سمت پنجره نیمه باز میره. به خودم میگم حالا یه عمر طول میکشه تا خودتو ترمیم کنی و یه گهی بشی مثل قبلت.

به سمت پنجره میرم و به بیرون نگاه میکنم. هوای پرواز دارم...

سه شنبه 24 آذر1388

بالاخره دارم بيكار ميشم.... هورااااااااااااااا



14 بهمن 1382 بود که اومدم فرا. کارم رو در بخش اشتراک مجله گزیده مدیریت شروع کردم. باورم نمی شد چنین مجله ای با همچین تیم جوون و البته بی تجربه ای در میاد.
نه... اینجوری نمیشه. باید از یه کم قبل ترش بنویسم.
***
سال 78 بود که در رشته مدیریت، وارد دانشگاه شدم. اولین کتاب غیر درسی مدیریتی که خوندم اسمش بود «تنها بی پروایان پایدارند» نشر فرا منتشرش كرده بود. از کتاب خوشم اومد گشتم تا ببینم از این مترجم یا ناشر بازم چه کتابایی هست. از قضا این اولین کتاب مدیریتی که خوندم اولین کتاب منتشر شده فرا هم بود. چند ماه بعد، از اون ناشر یه کتاب دیگه ام گیر آوردم و از اون مترجم هم کتابای دیگه.

سال 79 شد. برای یکی از درسهای ترم پاییزم قرار شد یه کار تحقیقی انجام بدیم. برای پیدا کردن مقاله رفتم کتابخونه. دیدم بچه های کلاس فقط دارن از رو مجله تدبیر کپ می زنن. رفتم قسمت نشریات و بنا کردم چرخیدن و گشتن بین مجله ها. یه نشریه ای دیدم که ظاهرش کلی با بقیه نشریات فرق داشت. به قول خودم زیادی خارجی میزد. سبک جلدش و طراحی داخلش با مجلات مدیریت اون زمان زمین تا آسمون تفاوت داشت. برش داشتم شروع کردم به تورق و بعضی مواقع خوندن. همه چیش متفاوت بود یه سر و گردن با تدبیر که مطرح ترین مجله مدیریت بود فرق داشت. قیمتشم خیلی گرون تر بود البته! منم اون موقع ها درست مثل همین الان دنبال این بودم که متفاوت باشم. بنابراین مطالب پروژه ام رو از روی این نشریه تکمیل کردم. از اون روز به بعد تو نخ این نشریه و کتابا و سازمانشون بودم و همون سال بود که متوجه شدم مدیرمسئول گزیده مدیریت و مدیر عامل فرا دکتر فریبا لطیفی است که اتفاقا از اساتید دانشگاه خودمونه. همش دنبال این بودم که ایشون رو ببینم. فکر میکردم که باید یه آدم خاصی باشه و البته متفاوت.
این انتظار من تا سال 82 طول کشید. آخرین ترم دوره لیسانسم یه درس با خانم دکتر گرفتم و وقتی آخرین امتحان دوره لیسانسم رو دادم خانم دکتر از من رزومه خواست که اگه علاقمندم با مجموعه اش همکاری کنم.

اون موقع ها من در تیم پژوهشی یکی دیگه از اساتیدم بودم و با اونها پروژه ای همکاری داشتم. از پیشنهاد خانم دکتر استقبال کردم چون دوست داشتم محيط و آدمايي كه اين مجله رو در ميارن از نزديك ببينم این حس کنجکاوی داشت منو میکشت. فکر میکردم حداقل همشون باید دو برابر من سن داشته باشن و کلی فکل و کراوات و فیشتیل باشن. خلاصه یه مصاحبه با دکتر کیانی داشتم و بعدشم از فردای روز مصاحبه رفتم دفتر ساعی برای شروع همکاری. جالب این که شدم مسئول اشتراک ماهنامه گزیده مدیریت. همون نشریه ای که کلی دوسش داشتم.
حدود شش ماهی در این سمت بودم و بعدش شدم مدیر داخلی!

هیچ وقت روز اول کارم یادم نمیره. همه اون تصوراتم از آدمای سن و سال دار و با تجربه تبدیل شد به دو تا دختر خانوم و یه آقا پسر همسن و سال خودم و یه پسر کوچیک که بهش می گفتیم ته تغاری فرا و گیتی جونم که از همه بزرگتر بود و حدود یه خانم چهل ساله میزد و من قرار بود بخشی از کار او رو انجام بدم و قرار بود فرا رو ترك كنه.

تا آخر روز به خودم می گفتم اون همه دکتری که اسمشون روی جلد مجله هست پس کجا می شینن؟ دفتر اونا کجاس؟ میزشون چی؟ کی میشه اونا رو دید؟

چند روز بعد متوجه شدم غیر از من که کارای اشتراک رو قراره انجام بدم یه دختر خانومی هست دو سالی از من بزرگتر که مدیر داخلیه و کارای آگهی رو هم انجام میده. بقیه تیم مجله هیچ وقت در دفتر مجله حضور ندارن و همه ارتباطات تلفنیه. حتی سردبیر و طراح هم دفتر مجله نمي يان و كاراي مهم و پردردسري دارن و مجله بخش كوچكي از فعاليت كاريشونه

الانم خیلیا وقتی پشت تلفن با من در مورد ماهنامه حرف میزنن و میگن این تیم متخصص و با تجربه چه شاهکاری در بازار به وجود آورده یاد ذهنیت خودم می افتم و خنده ام می گیره. و اغلب میگم ما یه تیم جوون و پرشوریم که میتونیم با افراد متخصص و ماهر كار کنیم و کار نوآورانه و حرفه ای تحویل بدیم و به قول راحله ما یه مجموعه کوچیکیم که کارهای بزرگ انجام میدیم.

امروز حدود شش سالي از شروع همكاري من و گزيده مديريت ميگذره. بخشي از شخصيت امروزم رو كنار بچه هايي كه در اين فضا اومدن، موندن و رفتن شناختم، اصلاح كردم و ساختم. خاطرات تلخ و شيرين و خنده دار و گريه دار من در اين مجموعه فراموش نشدنيه
بيش از هر چيز آن چه منو شش سال در اين محيط با تمام فراز و نشيب هاش نگه داشت فرهنگ سازماني متفاوتش بود. جايي كه اشتباه كردن و شكست خوردن مورد حمايت قرار ميگرفت. جايي كه جسارت شروع كارهاي به ظاهر سخت و مشكل به آدمي داده ميشد. جايي كه روحيه شاد و خندان و شوخ شنگ تشويق مي شد. جايي كه براي آموختن و يادگيري ارزش قائل ميشد.

من تمام تلاشم در اين مدت استفاده از اين فضا براي رشد و توسعه خودم و سازمانم بود. امروز وقتي به گذشته كاريم نگاه ميكنم آرامش دارم.

بالاخره زمان خداحافظي من و گزيده مديريت فرا رسيده. شمارش معكوس من براي رفتن، درآوردن چهار نشريه ديگه است. امروز صدمين شماره رو تكميل كرديم. از شماره 34 به بعد من با اين مجله بودم. شب و روز. خوشحالم كه انتشار صدمين شماره اش هم داره به اتمام ميرسه. فروردين سال 89 آخرين مجله اعظم هم در مياد.

چهارشنبه 18 آذر 1388

كه عشق آسان نمود اول...

وقتي به خودم اومدم ديدم آغوشش امن ترين جاي دنيا شد برام. نفسم با نفسش هم آهنگ شد. قلبم با قلبش تپيد. بودنم به بودنش پيوند خورد. جون پناهم شد. آروم گرفتم با بودنش.
و حالا...
اميدوار و صبور، لحظه ها رو براي با هم بودنمون سپري ميكنم.


جمعه 15 آبان 1388

اکنون دل من شکسته و خسته است

...
.
.
.
؟؟؟



سه شنبه نهم تیرماه 1388

سفرنامه كردستان- روز اول

با زري رفتم كردستان. چند روزه دارم فكر ميكنم چي بنويسم كه يادم نره چي شد. خيلي به نتيجه نرسيدم.
از اولين عكس اين سفر شروع مي كنم شايد بقيه اش خودش اومد.


اين عكس رو زري خانوم گرفت. رو به روي اين تصوير، اونقدر كثيف بود و بوي گازوييل مي اومد كه من بيشتر از سه دقيقه دوام نياوردم و برگشتم توي ماشين. از داخل ماشين كه به اطراف نگاه كردم منظره جالبتر بود. تميزي و زيبايي رو يك جا با كثيفي و زشتي مي ديدي. اين تضاد و دركش كنار همديگر جالب بود و هيجان زده ات مي كرد.
نزديكاي ساعت هفت صبح بود كه به سنندج رسيديم. از ساوه و همدان و قروه گذشته بوديم. تمام شب گذشته با صندلي هاي ميني بوس يكي شده بودم. باورم نميشد كه بتونم بايستم. بنابراين وقتي ماشين براي گازوييل زدن نگه داشت بيرون اومدم كه مطمئن بشم پاهام هنوز مثل قبل ميتونن كارشون رو درست انجام بدن.

***


ساعت نه و نيم شب سه شنبه 15 ارديبهشت ماه ميدون ونك قرار داشتيم. قرار بود از اونجا به سمت كردستان حركت كنيم. سوار شديم و برخلاف انتظار راس ساعت حركت كرديم. البته 5 دقيقه دير شد چون يكي از بچه ها رفته بود براي خودشون شام بخره.
طبق سنت تورها همه خودشون رو معرفي كردند. سرپرست تيم آقاي دانايي و كمك سرپرست حميد گردان كه خودشون جزو پر سرو صداهاي گروه بودند. بقيه بچه ها هم به اين ترتيب بودند: سياوش عكاس، درناز، ليلا و شراره، سوسن، بيژن ملقب به استاد و نرگس، زينب و نسرين و زري، آرميتا و افشين، امير و رامك، مليحه خانوم، مسعود عكاس باشي يوزارسيف نشان از گروه القاعده بن لادن اينا. در مجموع بيست نفر كه با دو تا راننده ميشديم بيست و دونفر.
يه كم سر به سر هم گذاشتيم اما چون شب بود و تقريبا همه از يه روز كاري به اين سفر اومده بودن بعد از يه مدت كوتاه هر كس در صندلي خودش فرو رفت و در نهايت با همسفر كنار دستيش شروع به حرف زدن كرد.

شام يعني يه همبرگر خونگي
روز قبل از سفر مامان يه حالي به من وزري داد و گفت برامون همبرگر درست ميكنه كه بتونيم ببريم تو ماشين بخوريم. بيشتر از اوني كه فكر كنم بهم حال داد. فقط بدي ماجرا اين بود كه زري كنار پنجره بود و من سر نشسته بودم يه كم سختم بود اين ساندويج پر از سس رو گاز بزنم و بخورم. زري كه متوجه اين موضوع شد با يه لبخندي كه حاكي از رضايت و شيطنت بود بهم گفت: من اين طرف استتار شدم و خيلي دارم از ساندويچم لذت ميبرم!
در طول همين نوشته به كرات ثابت مي كنم كه زري خاله گري رو در حق من تمام كرده به مولا!!!!

سنندج شهري كه به روستا مي مانست


داخل سنندج نشديم. خانه ها بر روي يك كوه بنا شده بود بنابراين به سادگي از بيرون شهر ميتونستيم بافت شهري رو ببينيم. البته من بهت زده نگاه ميكردم چون به نظرم اون چيزي كه ميديدم شهر نبود بلكه يه روستاي پر جمعيت بود. توي ذهنم از سنندج تصويري شبيه به اصفهان و يزد و مشهد ساخته بودم و لحظه اي كه ديدمش اصلا باورم نميشد كه اين قدر متفاوت از اين شهرها باشه. تازه فهميدم يه شهرنشين نا آگاهم كه بيشتر از نوك دماغمو نديدم. از خودم بدم اومد. و كلي از اينكه اين قدر شهرهامون عقب افتاده و بدون امكاناته حرصم گرفت.

مرديم از گرسنگي، پس كو صبحانه؟
قرار بود صبحانه رو در هتل مرواريد مريوان بخوريم. ساعت نزديك ده صبح شده بود و هنوز به هيچ جايي نرسيده بوديم. بيش از دوازده ساعت بود كه در ميني بوس بوديم. خستگي و گرسنگي امان بسياري از بچه ها را بريده بود به طوريكه زيبايي اعجاب انگيز جاده نيز مسافران خسته را آرام نمي كرد.
بالاخره رسيديم. چون دوربين زري باتري نداشت مجبور شديم در آن يك ساعتي كه در هتل بوديم باتري را براي شار‍ژ بگذاريم بنابراين هيچ عكسي از آن موقع نداريم.

درياچه زريوار
بعد از صبحانه به سمت درياچه زريوار حركت كرديم. حميد گردان افسانه جالبي در مورد اين درياچه برايمان تعريف كرد. اهالي آن منطقه اعتقاد داشتند در روزگاران قديم دختري زيبارو در روستايي مي زيسته كه مردان زيادي دل به او بسته بودند. دخترك در نهايت همسر مردي ميشود كه به وي عشق مي ورزيده و او نيز عاشق آن مرد بوده است .هر دوي آنان در عشق و صميميت زندگي مي كردند. اما مردان روستا دست بردار نبودند. براي دستيابي به همسر زيباي آن مرد، شبانه مرد را ميكشند. دخترك به خاطر كشته شدن معشوق خود اشك ها ميريزد و از خدا ميخواهد كه اهالي نامرد اين روستا را به هلاكت برساند تا بر او دست نيابند و سزاي عمل خود را ببينند. فرداي آن روز تمامي آن روستا در زير آب مدفون مي شود. برخي اعتقاد دارند كه اين درياچه از اشك هاي آن دختر عاشق به وجود آمده است.

عكس بالا نمايي از آن درياچه است.

ترس از قايق سواري
همه با اشتياق به سمت قايق هاي دو نفره رفتند اما من همينجور وايساده بودم و سعي ميكردم لرزش زانوام رو كسي نبينه.

جرات اين كه سوار قايق بشم نداشتم. نه من شنا بلدم نه زري. تا به حالم سوار هيچ قايقي نشده بودم كه خودم بخوام هدايتش كنم. همه اينا به اضافه ترس از دريا و درياچه باعث شد كه به زري خانوم بگم با يكي ديگه از بچه ها بره. همه اصرار ميكردند كه اصلا ترسي نداره و حتما سوار بشم. فرصت مناسبي بود كه به ترسم غلبه كنم. براي همين گفتم منو با يكي بفرستين كه شنا بلده. ليدرمون گفت من باهات ميام. اينجوري شد كه ما با رييس روسا رفتيم و همچي كه يه كمي از ساحال دور شدم ترسم ريخت و بدون اينكه به كف درياچه نگاه كنم از هوا و مناظرش لذت بردم. آخرش اونقدر شجاع شده بودم كه دوربينو از تو كوله در آوردم و از زري و سوسن كه با هم توي قايق نشسته بودند عكس گرفتم.
نسرين و اون يكي زري هم نميتونستن قايقشون رو هدايت كنند. من و ليدر باهم رفتيم كمكشون و كلي ذوق كردم كه نه تنها از ترسم گذشتم كه نجات غريقم شدم!!!! اين آقاي دانايي خيلي از من كار كشيد، يادم باشه برم از دفتر تور يه كمي از پولمو پس بگيرم.

رنگ رنگ رنگ
دختراي كرد اينجوري با اين همه رنگ و زيبايي ميرن مدرسه، مهموني، اردو، عروسي، خريد
و حتي همينجوري فوتبال بازي ميكنن

بازار بسته مريوان

چون وقت، اضافه آورديم تونستيم بريم بازار مريوان رو هم ببينيم. البته بازار بسته بود. تك و توك مغازه باز مي ديديم. به هر حال اونقدر مغازه باز بود كه من بتونم عكس عاشقونه شلوارهاي كردي رو بگيرم.
صداي يه موزيك كردي باعث شد همه سرمون رو به طرف خيابون بر گردونيم. يه پيكان قديمي كه به اندازه قيمت يه زانتيا روش سيستم نصب بود جلوي يه مغازه ايستاد. عجب آهنگ شادي بود.آدم نميتونست خودش رو كنترل كنه. شانس آوردم كه همون موقع ايستاد و خاموش كرد سيستمشو. وگرنه با شالم ميزدم تو كار رقص كردي. آره اصلا من بي جنبه ام. شما كه اونجا نبودين.
از همون موقع دنبال يه سي دي فروشي گشتيم تا بتونيم در شهر كردها همراه با طبيعت كردها موسيقي كردي هم گوش بديم.
به اين آقاي فروشنده برخورديم و حدود يه ساعتي توي مغازه اش بوديم و كلي سي دي خريديم. الان داره سي دي منو رايت ميكنه. آخه موسيقياش زيرپله اي بود.

ناهار، بازهم هتل مرواريد مريوان
ناهار رو خورديم و
تاب بازي كرديم و

افتاديم و ترسيديم و خنديديم.پس كي مي رسيم به يه تخت؟؟؟

بعد از ناهار به سمت هورامان و هتل تازه تاسيس هورامان حركت كرديم. بيست ساعتي بود كه در راه بوديم. از دو شب قبل كه تونسته بودم دراز بكشم ديگه حالت افقي رو به خودم نديده بودم. جاده پر پيچ و خم و خطرناك مريوان به سمت اورامان حالمو به هم ريخته بود. دلم ميخواست زود برسيم اما از طرفي دوست داشتم يه كمي هم بايستيم و از مناظر زيبايي كه در تهران هيچ وقت نمي بينيم سيراب بشيم. فقط يه جا اونم به اصرار بچه ها و عكاساي مسافر ايستاديم.
اين عكسم كار عكاس باشي است.

هتل هورامان

بالاخره رسيديم. قرار شد يك ساعتي استراحت كنيم و بعدش براي پياده روي در روستا بريم پايين.
ما فقط رسيديم وسايلمون رو از كوله در بياريم و يه فضايي براي چيدنش پيدا كنيم.
چون عكاسي در شب هنرمندانه است و ما ابزار و امكانتشو نداشتيم، از فضاي زيباي شبانه اونجا نتونستم عكس بگيرم.
نزيكاي يازده و نيم بود كه برگشتيم اتاق و نفهميدم تا ساعت شش صبح فردا چه جوري خوابيدم.

جمعه 25 ارديبهشت 1388

چرا

اين روزها محيط كارم را دوست ندارم اما هنوز كارم را دوست دارم كه ماندگارم

يك شنبه 30 فروردين 1388

خرافاتي نيستم يا نبودم يا يه چي تو اين مايه ها


پنج شنبه 13 فروردين كامپيوترم خراب شد. درستش كردم.
پنج شنبه 20 فروردين كامپيوترم خراب شد. درستش كردم.
پنج شنبه 27 فروردين كامپيوترم خراب شد. درستش كردم.


يكي يادم بندازه پنج شنبه ديگه اين كامپيوتر كوفتي دردسرساز رو روشن نكنم
!

جمعه 28 فروردين 1388

يادم نره

امسال 25 فروردين در تهران برف باريد. خودم ديدم.


سه شنبه 25 فروردين 1388

اخلاق هاي ما دخترا- قسمت اول

ما دخترا اخلاق هاي به خصوصي داريم كه لنگه اش كلا پيدا نميشه و تو خودمون به اندازه تعدادمون منحصر به فرده. بعضي از اين اخلاقا حرصم ميده با اينكه خودمم احتمال داره همون اخلاق رو داشته باشم. البته تقصير من نيست كه اين اخلاقا كلا دخترونه است. منم فكر كنم دخترم خب. مي خوام بنويسمشون كه يادم نره يه وقت.

يك- ما دخترا خيلي راحت ميتونيم تو صورت هم قربون صدقه هم بريم و فدات شم و قربونت برمي به هم ببنديم كه يه غريبه اگه ماها رو ببينه فكر كنه يه دقيقه هم بدون هم نميتونيم زندگي كنيم و همچي كه طرف به اندازه اي كه گوشاش نمي شنيد و چشمش ما رو نمي ديد ازمون دور شد بگيم: دختره پر روي بي كلاسِ اَمَل! حالم از ريختت به هم ميخوره! الهي بري به همون دهات كوره اي كه بودي و هيچ وقت برنگردي كه ريختتو ببينم، آيينه دق!

دو- ما دخترا عادت داريم به خيليا بگيم: ايني كه دارم بهت ميگمو تا به حال به هيشكي نگفتم نكنه به كسي بگيا! به توام گفتم چون خيلي بهم فشار آورده. البته توام ديگه از خودموني الان! اونوقت جالب ترش اينه كه طرفو دو روزه ميشناسيم.

سه- پيرو بند دوم ازاخلاقاي دخترونه بايد بگم ما دخترا اصولا زود تريپ صميميت بر ميداريم با هم ديگه و رازهاي دخترونه براي هم تعريف ميكنيمو سر همين رازها هم زود تريپ دعوا و بكش، بكش و گيس و گيس كشي برا هم بر ميداريم.


شنبه 22 فروردين 1388

چاقم! ‌نیا خونه‌مون

امروز به مهري تلفن كردم كه بعد مدت‌ها برم بب‍ینمش. دختره برگشته به من ميگه: «چاقم، نيا خونه‌مون!»


خب، كم‌تر مي‌خوردي.


تير كه ني ني ات به دنيا بياد مگه يهو لاغر مي‌شي توپولِ چاقِ بي‌ريختِ خنده‌دار!!!

يك‌شنبه 16 فروردين 1388

سيزده به در! داماد به تو!!!

اين عنوان حكايت همون سبزه گره زدنه. خب اينجوريشو دوست دارم

من امسال به طرز عجيب و غريبي مصمم سبزه گره زدم. خب مثل هميشه خيلي هام گفتن كارت از اين حرفا گذشته و با گره زدنه چنار هم كارت راه نمي افته. اما من با حرف هيچ كسي اميدمو از دست ندادم! هفت بار دو تا شينگيل سبزه عيدمون رو به هم ديگه گره زدم و گفتم سيزده به در، داماد به تو!!!!

در ضمن ذهن‌هاي منحرف رو بايد شست! من نميگم كه سهراب ميگه.


13 فروردين 1388

پلیس گشاد

میدون ونک بودیم. آنیتا یهو داد زد: یه ماشین پلیس با آمبولانس!
آرین که داشت بیرون رو نگاه می کرد گفت: دیوونه، آمبولانس نیست که پلیس ِ با گشت ارشاد!
آنیتا حکیمانه گفت: آها پلیسِ ِ گشاد؟!

خوبی آنیتا اینه که وقتی سوزنش گیر میکنه صد باری یه جمله رو تکرار می کنه: پلیس گشاد، پلیس گشاد، پلیس گشاد، پلیس گشاد، پلیس گشاد، پلیس گشاد، پلیس گشاد، پلیس گشاد ...


دوشنبه 10 فروردین 1388

باز هم شروع شد

دوباره کار و اضطراب و نگرانی شروع شد.


چهارشنبه 5 فروردین 1388




نوروز، پیروز

سال 1388 شروع شد. وقتی بچه ای فاصله این سال تا سال بعدی یک سال بهت می گذره. همچین که بزرگ میشی یهو فاصله این سال تا سال بعدی برات اندازه یه چشم بر هم زدن میشه. یعنی نمیدونم درست، این کوتاه شدن فاصله دو سال هست که بزرگ میشی یا بزرگ که میشی فاصله دو سال کم میشه! زیاد فرق نداره در هر صورت هی دور میشی از بچگیت و هی بزرگ و بزرگ تر میشی و تو کف دنیای بچگیت می مونی و هی سعی میکنی برای اینکه یادت نره، ادای بچگیت رو در بیاری و همون موقع غافل میشی از اینکه اون فضا ادا حالیش نیست و قشنگیش به اینه که بچه ها بازی نمی کنند بلکه زندگی می کنند و تو در گذرزمان غافل میشی از این موضوع.

بازم سوزنم گیر کرد روی یه موضوعی که اصلن بحث این نوشته نیست. امسال سال دشواری است. شروعش نوید یه سال پر از سختی رو داره. اما هراسی نیست. باید حواسم باشه که هیچ چیزی منو افسرده نکنه و انرژی و هیجانم رو برای بودن و زندگی کردن نگیره. زندگی بازی جالبی داره. من اعتقاد دارم درست زمانی که منتظرش نیستی یه پیشامد غیرمنتظره همه زندگیت رو خوب یا بد تغییر میده. اگه فکر کنی که این پیشامد میتونه خوب باشه، حتما خوب پیش می یاد. و من با این نگاه این سال رو شروع کردم و منتظر پیشامدهای خوب زندگیمم در این سال دشوار. همه را خواهم نوشت.

پانوشت در پانوشت- نازنینم، سال ساختن دوباره و گفتن یک، دو، سه دوباره شروع می کنم بر تو هم مبارک!



شنبه 1 فروردین 1388

من و تنهایی و کار

آخرین روز کاری سال 1387 توام شد با آخرین روز همکاری با تنها کارمندی که دوستم بود. با این که دوست بودنمون همچنان ادامه داره اما حس عجیب و غریبی دارم. یه جور تنهایی که سخته برام نوشتن ازش. همه روزهای کاری من بعد از این شبیه روزهایی می شه که تو مرخصی بودی. کار می کردم و کار و باز هم کار. بی هیچ حس خوشایندی از شاد بودن و شیطنت و هیجان!

ما هم کافه ای هستیم، همسفریم، همراهیم، همرازیم و این «هم» ها بسیار ارزشمند تر از همکار بودن است. دلخوشم به همین جمله، دوستم!


چهارشنبه 28 اسفند 1387

روز عشاق است آیا؟

خوبم

وقتی خوب نگاه می کنم به اندازه ای و درست
مثل گرمایی هستی که در بوارن برف و سرما به نجات می آید
هر چند در آن تابستان که آشنا شدیم بیشتر به یک لیوان آب خنک و پر از یخ می ماندی که بعد از یک ظهر گرم تابستان تمام وجود ادم را سیراب می کند و آن «آخیش، چه خوب بود و گوارا» تا مدتها دلت را خنک نگه می دارد.
در این یکنواختی و روزمرگی کسالت بار زندگی بودنت به وجودم چسبید.

مهربانم

تمام روزهای زندگیمان و هر آنچه اتفاق می افتد بهانه ای است برای این که به هم بگوییم دوستت دارم. این یعنی برای دوست داشتن بهانه ای نمیخواهیم. هستیم چون دوست می داریم یا دوست می داریم چون هستیم. بنابراین الان که من در 14 فوریه هستم و تو 10 ساعت دیگر این روز را آغاز می کنی، اصلا فکر نمی کنم که من دوساعت در روز عشاق بوده ام و تو ده ساعت تا این روز فاصله داری. اتفاقا تو مدتها ست در این روزهایی و من با عشق توست که دارم به این روزها نزدیک میشوم. میبینی قراردادهای آدمیزاد را به هم می زنیم و خودمان طرحی نو در می اندازیم.

عزیزترین

همه چیزت را دوست دارم جز دوریت. و اگر راستش را بخواهی جز دوریت و تمام آن اتفاقها و حرفهایی که مرا شگفت زده می کند و پشت بندش نگران.

می دانی...
همه اینها را نوشتم که بگویم به قول این خارجی ها «هپی ولنتاین».


پانوشت در پانوشت یک- گل و شکلات و عروسک و قلب و لب و اینا ندارم به عنوان کادو. اما کادو داری نگران نباش :)
پانوشت در پانوشت دو- الان میرم بخوابم به خدا ساعت از دو نصفه شبم گذشت.
پانوشت در پانوشت سه- زودتر پیشم باش

شنبه 26 بهمن 1387

یه روز برفی



زود به زود دلم برا این عکسا تنگ میشه

چهارشنبه 16 بهمن 1387

یکی مانده به آخر

تئاتر خوبی بود دوستم
به اندازه تمام خنده های در گلو منفجرشده ام تو را شناختم
کاش تو هم مرا شناخته باشی

دوشنبه 14 بهمن 1387

یه صبح متفاوت

یه صبح می تونه خودشو با تابش نور خورشید، با باریدن بارون روی صورتت، یا بارش برف متفاوت کنه
یه صبح که تو قراره سر کارت باشی، می تونی با گرفتن مرخصی و موندن توی خونه یه صبح متفاوت بشه
یه صبح می تونه حتی با خوردن یه نیمرو به جای صبحانه همیشگی متفاوت بشه
یه صبح می تونه با انتخاب یه مسیر متفاوت از همیشه، با صبح های دیگه فرق کنه

و یه صبح...

یه صبح می تونی با حس همیشگیت از خواب بلند بشی، و چون حوصله نداری یه روز تکراری و پر از دلتنگی رو شروع کنی، نیم ساعتی تو تخت قلت بزنی، از روی عادت همیشگیت کامپیوترتو روشن کنی و بری سراغ ایمیلت، مثل همیشه در حالی که داری چاییتو از سر عادت هورت میکشی از ایمیلهای کاریت بگذری، به سابجکت ایمیلهای فورواردیت نگاهی بندازی و رد بشی. اونقدر که وقتی میخونی: صبحت به خیر عشق من!!! بازم ازش بگذری و چند ثانیه بعد با هیجان اون ایمیلو باز بکنی:

یه آهنگه: که هر بار گوش می دی، احساس می کنی صبحت که هیچ، همه روزت و همه زندگیت داره متفاوت میشه و دستاویزی پیدا میکنی برای بودن و برای موندن

کی به اندازه من دوسِت داره
بی تو یک لحظه ای آروم نداره
بی تو که خواب توی چشماش نمی یاد
اسمی جز اسم تو یادش نمی یاد...

پنج شنبه 10 بهمن 1378



جک همیشگی که داره رتبه سال میگیره

گوینده رادیو: « هم اکنون اتوبان مدرس از شمال به جنوب و از جنوب به شمال دارای ترافیک سنگینی است. همین طور اتوبان شهید همت نیز در مسیر شرق به غرب و غرب به شرق دارای ترافیک سنگینی است. همین طور اتوبان شهید چمران نیز در مسیرهای شمال به جنوب، جنوب به شمال، شرق به غرب، غرب به شرق، شمال غربی به جنوب شرقی، شمال شرقی به جنوب غربی و بالعکس نیز دارای ترافیک سنگینی است. رانندگان محترم وقت خوشی را برایتان آرزو میکنم و از شما تقاضا دارم خونسردی خود را حفظ کنید.»

هیچ وقت نفهمیدم تکرار این جمله تکراری روزی چند صد بار از رادیو و تلویزیون فایده اش چیه



دوشنبه 23 دی ماه 1387

برای دل بی قرار تو

نازنینم!
دست هایم را ها میکنم تا مامنی گرم برای دستهای بی قرار تو باشد
قلبم را از جا کنده ام و خانه تکانی میکنم برای قلب بی قرارت
چشمهایم سو سو می زنند تا روی مردمک چشمان سرگردان تو فرود آید و بی قراریت را پایان دهد
.
.
.
وجودم خاستگاه تمامی توست که آرام گیرد در آغوش بیقرارت

شنبه 14 دی ماه 1387

پارادوکس

این قدر درونم احساس انرژی می کنم که گاهی حس می کنم برای آدمای دور و برم ناشناخته شدم. گاهی اونقدر انرژی دارم و راهی برای مصرفش پیدا نمی کنم که سردرگم میشم. سردرگم که میشم، ساکت می شم. سکوت که میکنم آدما باهام بیگانه میشن. بیگانگی اونا متعجبم می کنه. تعجبم، تنهاترم میکنه. و من می مونم با یه دریایی از انرژی در درونم که راهی برای مصرفش پیدا نمیکنم...... و هی تنهاتر می شم!!!

جمعه 13 دیماه 1387