اين قدر گير نده آخه

همين جمعه پيش بود كه هاني گفت بيا با هم بريم بيرون. منم گفتم نميتونم. عصر دوباره اس ام اس زد كه نظرت در مورد شام چيه. خب شام كه خوبه اما من بايد خونه ميخوردم و اونم هر جا دوست داشت. خلاصه اين قدر گير داد كه از من دل خور شد. خب من نميتونستم جمعه باهاش برم بيرون نه اينكه علاقه اي نداشته باشم.
خلاصه ما آدما گه گاه اين قدر گير ميديم به مسائل كه اصل ماجرا يادمون ميره. مگه نه اينكه ما چون دلتنگ بوديم ميخواستيم همو ببينيم و چون از بودن با هم حال ميكرديم. اما حالا يه هفته است كه حتي صداي همو نشنيديم. يعني واقعا دلمون برا هم تنگ شده بود؟ خب پس چرا الان كاري نميكنه؟ يا اصلا من چرا هيچ غلطي نميكنم؟ الان قصد دارم چيزيو به خودم ثابت كنم يا....
ايناها همين الانم اين قدر گير ميدم كه يادم ميره ميخواستم بگم گير دادن بده، زشته، قباحت داره.... اصل ماجرا رو گم كردم فكر كردم به دوستي من و هاني مربوطه اين پست!!!

جمعه 22 آذر1387

هیچ نظری موجود نیست: