چند روز پيش ماشين جوش آورد. درست ميدون ونك! منم خيلي شيك ماشينو خاموش كردم و زير تابلو توقف مطلقا ممنوع، ايستادم. يعني اگه پليسي بود ماشينو و با راننده حمل ميكرد! با هاني كافه قرار داشتم. تلفن كردم كه وضعيت اينه!گفت: «تكون نخور، الان مييام.» خنديدم گفتم: «چشم!» وقتي رسيد ماشين يه كم خنك شده بود. آروم و خلاص روندم تا گاندي! يه جاي سايه پيدا كرديمو پياده شديم. من به هاني و كاپوت نگاه ميكردم. هاني هم يه نگاهي به من كرد و بعد فقط به كاپوت نگاه كرد. فكر كنم بدجوري در همون نگاه اول بلاهت رو تو صورتم ديد!! همين كه پارك كرديم، آقاي پاركبان تشريف آوردن كه بنده به مسئوليت اجتماعي، اخلاقي، قانوني، شرعي خودم رسيدگي كنم. آقاي پاركبان كه ما دو تا دختر و با يه ماشيني كه بخار از كلهاش بلند بود، ديد يه كم انجام اين فريضه رو به تعويق انداخت. من تنها دو جمله رو تكرار ميكردم: «هاني كاپوت رو باز نكنيا يهو منفجر ميشه! در رادياتو باز نكنيا يهو آب جوش ميپاشه بهت!«
خلاصه بعد از اينكه من رضايت دادم اين كاپوت اگه بره بالا انفجاري رخ نميده و اون در راديات اگه باز بشه فواره آب جوش راه نميافته، هاني اين عمليات خطير رو انجام داد. آقاي پاركبان همچنان ايستاده بود. لازم به ذكراست كه اين ميون من فريضهام رو انجام داده بودم. آقاهه گفت: «مواظب باشين رو موتور آب نريزه ها!» هاني با قيافه حق به جانب گفت: «آقا! موتور كجاست اونوقت!؟»
من فقط خنديدم كه آقاي پاركبان فكر كنه هاني شوخي كرده! بعدم آروم به اون حجم بزرگي كه اون وسط بود اشاره كردم!
آقاي پاركبان با قيافه كارشناسانه و با يه لحن دلسوزانهاي برگشت به من گفت: «آخه، پرايدم شد ماشين؟ اين چيه خريدي؟»
با خنده گفتم: «آره به خدا، حق با شماست. ميبيني چه اشتباهي كردم؟! فردا عوضش ميكنم! يه دونه از اين كمري جلفا بخرم شرف داره به اين ماشين!»
خلاصه بعد از اينكه من رضايت دادم اين كاپوت اگه بره بالا انفجاري رخ نميده و اون در راديات اگه باز بشه فواره آب جوش راه نميافته، هاني اين عمليات خطير رو انجام داد. آقاي پاركبان همچنان ايستاده بود. لازم به ذكراست كه اين ميون من فريضهام رو انجام داده بودم. آقاهه گفت: «مواظب باشين رو موتور آب نريزه ها!» هاني با قيافه حق به جانب گفت: «آقا! موتور كجاست اونوقت!؟»
من فقط خنديدم كه آقاي پاركبان فكر كنه هاني شوخي كرده! بعدم آروم به اون حجم بزرگي كه اون وسط بود اشاره كردم!
آقاي پاركبان با قيافه كارشناسانه و با يه لحن دلسوزانهاي برگشت به من گفت: «آخه، پرايدم شد ماشين؟ اين چيه خريدي؟»
با خنده گفتم: «آره به خدا، حق با شماست. ميبيني چه اشتباهي كردم؟! فردا عوضش ميكنم! يه دونه از اين كمري جلفا بخرم شرف داره به اين ماشين!»
پانوشت پانوشت اين ماجرا- خب با دبه رفتيم تو كافه كه آب خنك بگيريم ازشون!
جمعه 31 خرداد 1387
جمعه 31 خرداد 1387

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر