روان پريش گارد گرفته

شب خونه نانا بودم. قرار بود 9 صبح جايي باشيم. از ساعت هفت و نيم نانا هي منو صدا مي كرد: «پاشو اعظم، ديرمون ميشه! پاشو!»
به تجربه ميدونستم مقاومت، بي فايده است. اينه كه هنوز برا سومين بار صدام نكرده بود كه رفتم تو توالت، بلكه ده دقيقه اي اونجا بتونم برا بيدار شدن تمركز كنم.
***
هنوز به اولين ميدون نرسيده بوديم كه نانا با اضطراب گفت: «بجنب چراغ اولي سبزه! اگه بموني اين ميدون مزخرف سه تا چراغ داره ها» منم جنبيدم خب.
تو اتوبان همت، نانا گفت: «نرو لاين سرعت يه مشت خل و چل كه از جونشون سيرن اونجا مي تازونن!‌»
*
هنوز نرسيده بوديم به اتوبان مدرس كه نانا بازم گفت: «اين لاين كنار برا مسافركش هاست!‌هر جا دلشون بخواد پاشونو ميذارن رو ترمز!»
*
تو راه حواسم بهش بود: دستمال كاغذي ماشينو چرخوند. آخه دستمال مي خورد به شيشه ماشين.لابد كثيف ميشد ديگه.
*
از دست موتوريه كه پيچيد جلوم حرصش در اومد، زير لب برا عابري كه اريب از خيابون رد ميشد غر زد. طاقت نياورد و وقتي داشتم از كنار يه كاميون رد مي شدم گفت: «مرتيكه ميبينه داري رد ميشي ميگيره طرفت.» تو آينه نگاه كردم. راننده كاميونه داشت با موبايلش حرف ميزد، اصلن حواسش به ما نبود.
*
...
*
يه روز با نانا بودم و فهميدم من از اون خيلي سالمترم به مولا!‌

پنج شنبه 23 خرداد 1387

هیچ نظری موجود نیست: