به تجربه ميدونستم مقاومت، بي فايده است. اينه كه هنوز برا سومين بار صدام نكرده بود كه رفتم تو توالت، بلكه ده دقيقه اي اونجا بتونم برا بيدار شدن تمركز كنم.
***
هنوز به اولين ميدون نرسيده بوديم كه نانا با اضطراب گفت: «بجنب چراغ اولي سبزه! اگه بموني اين ميدون مزخرف سه تا چراغ داره ها» منم جنبيدم خب.تو اتوبان همت، نانا گفت: «نرو لاين سرعت يه مشت خل و چل كه از جونشون سيرن اونجا مي تازونن!»
*
هنوز نرسيده بوديم به اتوبان مدرس كه نانا بازم گفت: «اين لاين كنار برا مسافركش هاست!هر جا دلشون بخواد پاشونو ميذارن رو ترمز!»*
تو راه حواسم بهش بود: دستمال كاغذي ماشينو چرخوند. آخه دستمال مي خورد به شيشه ماشين.لابد كثيف ميشد ديگه.*
از دست موتوريه كه پيچيد جلوم حرصش در اومد، زير لب برا عابري كه اريب از خيابون رد ميشد غر زد. طاقت نياورد و وقتي داشتم از كنار يه كاميون رد مي شدم گفت: «مرتيكه ميبينه داري رد ميشي ميگيره طرفت.» تو آينه نگاه كردم. راننده كاميونه داشت با موبايلش حرف ميزد، اصلن حواسش به ما نبود.*
...
*
يه روز با نانا بودم و فهميدم من از اون خيلي سالمترم به مولا!پنج شنبه 23 خرداد 1387

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر