کدام حس؟ کدام آهنگ؟

الان ساعت نزدیکای یک صبح روز دوشنبه نهم دیماهه! و من بیشتر از یک ساعته که دارم دنبال یه آهنگ میگردم که راضیم کنه. اولش رفتم سراغه هجویات. خواننده های یه شبه با احساس های یه شبه ی خوب یا بد. راضیم نکرد. گفتم حس و حالم یه جورایی اصالت داره لابد. رفتم سراغ خواننده های سنتی و البته قدیمی. بعد از کلی وقت دیدم بازم هیچ آهنگی راضیم نمیکنه. آهنگ قشنگ خیلی پیدا کردم اما آهنگی که گویای حس الانم باشه، نبود که نبود. یه مدتی تو سکوت فکر کردم حداقل ببینم چه جور آهنگی الان خوبه برام. شاد؟ غمگین؟ میانه؟ آه و ناله دار؟ غربت زده؟ عشق و عاشقی؟ گمگشتگی؟ اصلا چی؟
حس سختیه.... یه چیزی شبیه همه اینا که اصلا شبیه تک تک اینا نیست....
یعنی یه بغض تو گلومه که خب دلیلی برای ترکیدنش ندارم. یه شور تو دلمه که دلیلی برای به وجد آوردنش ندارم.
اصلا نمیدونم چه مرگمه که نمیتونم آهنگ حسمو پیدا کنم از بین این همه آهنگ
کاش بارون می یومد..... الان شر شر بارون دوست دارم
یک شنبه 8 دیماه که الان شده دوشنبه 9 دی ماه 1387

اين قدر گير نده آخه

همين جمعه پيش بود كه هاني گفت بيا با هم بريم بيرون. منم گفتم نميتونم. عصر دوباره اس ام اس زد كه نظرت در مورد شام چيه. خب شام كه خوبه اما من بايد خونه ميخوردم و اونم هر جا دوست داشت. خلاصه اين قدر گير داد كه از من دل خور شد. خب من نميتونستم جمعه باهاش برم بيرون نه اينكه علاقه اي نداشته باشم.
خلاصه ما آدما گه گاه اين قدر گير ميديم به مسائل كه اصل ماجرا يادمون ميره. مگه نه اينكه ما چون دلتنگ بوديم ميخواستيم همو ببينيم و چون از بودن با هم حال ميكرديم. اما حالا يه هفته است كه حتي صداي همو نشنيديم. يعني واقعا دلمون برا هم تنگ شده بود؟ خب پس چرا الان كاري نميكنه؟ يا اصلا من چرا هيچ غلطي نميكنم؟ الان قصد دارم چيزيو به خودم ثابت كنم يا....
ايناها همين الانم اين قدر گير ميدم كه يادم ميره ميخواستم بگم گير دادن بده، زشته، قباحت داره.... اصل ماجرا رو گم كردم فكر كردم به دوستي من و هاني مربوطه اين پست!!!

جمعه 22 آذر1387

بازم فراموش شد

يه اتفاق بي ربط افتاد و اونم اين بود كه براي يه مدتي بلاگر بسته شد يا من نتونستم بيام اينجا. بعدشم نوشتن از سرم افتاد. باز دوباره يكي از كارايي كه دوست داشتم در گذر زمان گم شد. الان يهو دوباره يادم افتاد كه يه جايي بود كه من مينوشتم براي خودم. كجا بود؟!!! آهان اينجا بود. اومدم دوباره خوشم اومد از فضاش. اينه كه بازم ميخوام بنويسم.

سه شنبه 19 آذر 1387

كافه با دبه يا آخه پرايدم شد ماشين؟!!

چند روز پيش ماشين جوش آورد. درست ميدون ونك!‌ منم خيلي شيك ماشينو خاموش كردم و زير تابلو توقف مطلقا ممنوع، ايستادم. يعني اگه پليسي بود ماشينو و با راننده حمل مي‌كرد! با هاني كافه قرار داشتم. تلفن كردم كه وضعيت اينه!‌گفت: «تكون نخور، الان مي‌يام.» خنديدم گفتم: «چشم!» وقتي رسيد ماشين يه كم خنك شده بود. آروم و خلاص روندم تا گاندي!‌ يه جاي سايه پيدا كرديمو پياده شديم. من به هاني و كاپوت نگاه مي‌كردم. هاني هم يه نگاهي به من كرد و بعد فقط به كاپوت نگاه كرد. فكر كنم بدجوري در همون نگاه اول بلاهت رو تو صورتم ديد!! همين كه پارك كرديم، آقاي پاركبان تشريف آوردن كه بنده به مسئوليت اجتماعي، اخلاقي، قانوني، شرعي خودم رسيدگي كنم. آقاي پاركبان كه ما دو تا دختر و با يه ماشيني كه بخار از كله‌اش بلند بود، ديد يه كم انجام اين فريضه رو به تعويق انداخت. من تنها دو جمله رو تكرار مي‌كردم: «هاني كاپوت رو باز نكنيا يهو منفجر ميشه!‌ در رادياتو باز نكنيا يهو آب جوش مي‌پاشه بهت!‌«
خلاصه بعد از اينكه من رضايت دادم اين كاپوت اگه بره بالا انفجاري رخ نميده و اون در راديات اگه باز بشه فواره آب جوش راه نمي‌افته، هاني اين عمليات خطير رو انجام داد. آقاي پاركبان همچنان ايستاده بود. لازم به ذكراست كه اين ميون من فريضه‌ام رو انجام داده بودم. آقاهه گفت: «مواظب باشين رو موتور آب نريزه ها!» هاني با قيافه حق به جانب گفت: «آقا! موتور كجاست اون‌وقت!؟»
من فقط خنديدم كه آقاي پاركبان فكر كنه هاني شوخي كرده! بعدم آروم به اون حجم بزرگي كه اون وسط بود اشاره كردم!
آقاي پاركبان با قيافه كارشناسانه و با يه لحن دلسوزانه‌اي برگشت به من گفت: «آخه، پرايدم شد ماشين؟ اين چيه خريدي؟»
با خنده گفتم: «آره به خدا، حق با شماست. مي‌بيني چه اشتباهي كردم؟!‌ فردا عوضش مي‌كنم! يه دونه از اين كمري جلفا بخرم شرف داره به اين ماشين!»
پانوشت پانوشت اين ماجرا- خب با دبه رفتيم تو كافه كه آب خنك بگيريم ازشون!

جمعه 31 خرداد 1387

دنياي نه چندان جديد اما هيجان انگيز

امروز مي‌تونم يه كم بنويسم. اما خوندن نه... سريع چشمام خسته مي‌شه. عصر يهو احساس كردم ديدم داره بهتر مي‌شه. تفاوت لحظه‌ايشو احساس مي‌كنم.
همه چي شفا و تميزه. درست مثل عيد... وقتي تمام ديوارها و فرش و مبل شسته است و همه چي داره برق مي‌زنه... واقعا اونايي كه بي‌عينك هستن، همه چي رو اين قدر شفاف و تميز مي‌بينن؟! عينك دودي رو مي‌پيچونم هي! دنياي شفاف رو دوست دارم

پنج‌شنبه 30 خرداد 1378

دايه مهربان‌تر از مادر!!!

گاهي وقتا ما آدما (كه هر چي ادعاي فرهيختگي‌مون بيشتر باشه، بيشتر دچار اين اشتباه مي‌شيم) تعريف وا‍ژه‌ها رو خواسته يا ناخواسته چپ‌اندرقيچي مي‌كنيم. بارها اتفاق افتاده كه انتظار داشتيم آدما، ما ور درك كنن. اما تعريفمون از درك چيز چرندي بوده. درك كردن آدما واقعا يعني چي؟ يعني اگه طرف در شرايط خاصي خواست هر چي دلش بگه، بگه؟!! و شما چون بايد خودشو، شرايطشو و اصلا كلا درك كنين، چيزي نگين؟! ‌و چون مي‌خواين يه دوست خوب و درك كن باشين به هيچ وجه احساس ناراحتي هم نكنين؟!!
با وا‍ژه‌ها كاري ندارم. حرف من اينه:
در شرايط عادي، آروم و هميشگي اگه به هم احترام بذاريم، هنر بزرگي نيست. مهم اينه كه اگه شرايطمون غيرعادي، ناآروم و غير منتظره بود، چه جوري رفتار مي‌كنيم.
من دوستامو توي اين شرايط مي‌شناسم و حتي خودمو.
پانوشت در پانوشت- اين عنوان يه حس غم‌انگيزو به يادم مي‌اندازه كه نمي‌خوام فراموش كنم براي اين‌كه نبايد تكرار بشه : (

چهارشنبه 29 خرداد 1378

دستتو از تو چشمم در بيار لطفا

امروز چشمامو عمل كردم. دكتر، دستشو تا آرنج تو چشمم كرده بود. هر وقت يادم مي‌افته، تمام بدنم مور مور مي‌شه!
سه‌شنبه 28 خرداد 1378

بزرگ بشي چي ميشي؟

كي باورش ميشه يه دختر بچه شش ساله خر و پف كنه؟ همين الان دارم هم با چشمم ميبينم هم با گوشم مي شنوم!‌

جمعه 24 خرداد 1387

روان پريش گارد گرفته

شب خونه نانا بودم. قرار بود 9 صبح جايي باشيم. از ساعت هفت و نيم نانا هي منو صدا مي كرد: «پاشو اعظم، ديرمون ميشه! پاشو!»
به تجربه ميدونستم مقاومت، بي فايده است. اينه كه هنوز برا سومين بار صدام نكرده بود كه رفتم تو توالت، بلكه ده دقيقه اي اونجا بتونم برا بيدار شدن تمركز كنم.
***
هنوز به اولين ميدون نرسيده بوديم كه نانا با اضطراب گفت: «بجنب چراغ اولي سبزه! اگه بموني اين ميدون مزخرف سه تا چراغ داره ها» منم جنبيدم خب.
تو اتوبان همت، نانا گفت: «نرو لاين سرعت يه مشت خل و چل كه از جونشون سيرن اونجا مي تازونن!‌»
*
هنوز نرسيده بوديم به اتوبان مدرس كه نانا بازم گفت: «اين لاين كنار برا مسافركش هاست!‌هر جا دلشون بخواد پاشونو ميذارن رو ترمز!»
*
تو راه حواسم بهش بود: دستمال كاغذي ماشينو چرخوند. آخه دستمال مي خورد به شيشه ماشين.لابد كثيف ميشد ديگه.
*
از دست موتوريه كه پيچيد جلوم حرصش در اومد، زير لب برا عابري كه اريب از خيابون رد ميشد غر زد. طاقت نياورد و وقتي داشتم از كنار يه كاميون رد مي شدم گفت: «مرتيكه ميبينه داري رد ميشي ميگيره طرفت.» تو آينه نگاه كردم. راننده كاميونه داشت با موبايلش حرف ميزد، اصلن حواسش به ما نبود.
*
...
*
يه روز با نانا بودم و فهميدم من از اون خيلي سالمترم به مولا!‌

پنج شنبه 23 خرداد 1387

يه جور ديگه

هميشه كافه رو با بوي قهوه اش دوست داشتم اما كافه پارسا با بستني هاش خوشمزه تره!
چهارشنبه 22 خرداد 1387

يك جمله معمولي

ديروز يكي گفت: مي خوام خودكشي كنم. امروز يكي ديگه گفت: مي خوام خودكشي كنم. من به هر دو گفتم: يادت نره كه فقط يك راه براي ستاره شدن وجود نداره!
گيرم كه من حرف فلسفي قشنگ و تاثيرگذاري هم زده باشم اما دليل نداره براي نفر سومم جواب بده

سه شنبه 21 خرداد 1387