ایستادم و نگاه کردم!

سخت، به خودم باختم.

چهارشنبه 14 فروردین 1392

توهم لذت

از سیگار متنفرم به ویژه اگر مارلبرو باشد آن هم  مدیوم!!! 
لذت پک به سیگار را با لذت شنیدن یک موسیقی اصیل، درد دلهای یک دوست، با او خندیدن و با او گریستن و کلا با او بودن معاوضه میکنی!!! و آن چه به دست می آوری ابرهای  تشکیل شده با دود است! ای داد!

تصمیم

اگر زمان به عقب بر میگشت امروز همین جایی بودم که هستم چون شواهد و قراین موجود در زندگیم هیچ نشانی از زندگی امروزم نداشت.
 

اندر حکایت شوهر فرنگ زیسته

 
عصر که میشه کتری رو میذارم که جوش بیاد، توی قوری، چای خشک و هل میریزم و یه پارچه روی قوری می اندازم که چایی دم بکشه، همین جور که به قوری روی کتری زل میزنم به خودم میگم: وای، چای عصر با تنقلات معرکه است. با ذوق دو تا لیوان میریزم و میذارم توی یه سینی مسی، کنارش خرما، برگه و گردو!
رضا شروع میکنه پاتک زدن به خرماها...
میگم: چاییت هنوز داغه؛ آخه چایی باید لب سوز باشه، اینجور که تو پیش میری هیچی نمیمونه که با چاییت بخوری J
میگه: آخه من اینقدر داغ، چایی رو دوست ندارم.
میگم: خب بیا صحبت کنیم که سرتم گرم شه، تا اون موقع چاییتم سردتر میشه
همین جور که داره برگه و گردو تو دهنش میذاره میگه: خب تو صحبت کن من گوش میدم
شروع میکنم از روزم براش گفتن اونم همون جور که مشغول خوردن تنقلات کنار چاییش هست، گاهی هم یه قلپ از چاییش میخوره و خب هی دهنش میسوزه و میگه این خیلی داغه هنوز که...
از صحبت همراه چایی دست بر میدارم و چاییشو فوت میکنم تا خنک بشه J
وقتی دارم سینی رو میبرم میگه: دستت درد نکنه خیلی خوشمزه بود البته میدونی که من چایی خور نیستم اما اینا که کنارش آورده بودی، خیلی عالی بود.
لبخند میزنم و میگم: خواهش میکنم، نوش جون!
 
پانوشت1. این آخرین باری بود که یه قوری چایی دو نفره دم کردم.
پانوشت2. تا حالا هیچ کسی رو ندیده بودم که از سر وظیفه چایی بخوره، همین جا صمیمانه از رضا تشکر میکنم J
پانوشت3. به دختران و پسرانی  که قصد ازدواج با فردی فرنگی یا در فرنگ زیسته دارند توصیه اکید می شود، کتاب «آمده بودم با دخترم چای بخورم» رو به فرد موردنظر بدهند. سپس، بعد از اطمینان از درک درست از داستان و آداب چای خوردن و گرفتن چندین آزمون تئوری و عملی از چنین  آداب و رسوم بی نظیری و کسب امتیاز مناسب، اقدام به ازدواج با وی بنمایند. وگرنه همی بدانند که در ولایت غربت، اولین موضوعی که دلتنگش خواهند شد همانا خوردن یک قوری چای دونفره به همراه مخلفات است.
پانوشت 4. دلم برای چایی خوردنای عصر، اونم روزایی که یه کم خونه شلوغتر بود، تنگه!
 
یک شنبه 21 آبان 1391

من، در دیاری دیگر

خارج را دوست دارم چون هفته هایش از کمرگاه هفته شروع می شود J

جمعه 19 آبان ماه 1391

کــاکــل زری! دیر اومدی ، مُرد پــری

خانوم پری!
از عشق کاکل زری
نشسته روی اوجی
سوار باد و موجی
ستاره ها توی سرت
چراغونی، پیکرت
ببین کجا رسیدی
خوب و بد و چشیدی
صاحب دنیا شدی
خودت یه دریا شدی
سروده گلي ترقي
پنج شنبه سوم تیرماه 1389

خاطره

مامان و زری و آنیتا و من در اتاق بودیم. زری و من در مورد مسافرت صحبت می کردیم.

من: سفر ارزون داشتی منو خبر کن.
زری: تورای دالاهو که بد شده باید دنبال یه تور جدید بگردیم.
.
.
.
.
.
.
.
.

زری: یه کاری نکن برم پاسپورت بگیرم برم سفر خارج، ها!!!
من: اون که کار ده روزه. مهم پوله.
زری: نه بابا. چیزی نمیشه. دوستای من با تور رفتن ترکیه شده شیشصدهزارتومن. کلیم بهشون خوش گذشته.
من: با تور زیاد حال نمیده. بتونیم چند نفر بشیم خودمون بریم باحال تره.
زری: من که با تور سفر رفتن به نظرم خوبه.
.
.
.
.
.
.
.
.

 یک ساعت بعد

من وآنیتا در حال کادو کردن هدیه روز پدر هستیم.

آنیتا: اعظم، چه جوری شما با تور میرین مسافرت؟
من: به سادگی!
آنیتا: اون وقت تور پاره نمیشه؟

اول فکر کردم داره شوخی میکنه اما وقتی تعجب توی چهره اش رو دیدم فهمیدم یک ساعتی هست ذهنش درگیر این موضوعه!

من: :)))))))



پانوشت در پانوشت اخلاقی1: عاشق بچه هام و فکراشون.
پانوشت در پانوشت اخلاقی 2: من خیلی بی پول و فقیر به نظر میام در این خاطره!


سه شنبه اول تیرماه 1389

معجزه حلقه

سعی کردم فرار  کنم از عادت کردن. حتی دلم نمیخواست عادت کنم که عادت نکنم. به نظرم یه اتفاق بد میتونه این باشه که دوستامون از رو عادت ما رو ببینن یا ما از رو عادت بریم دوستامونو ببینیم. خیلی بده از رو عادت همدیگرو ببوسیم یا در آغوش بگیریم. و بدتر اینک ه چون دو نفر به هم عادت میکنن خودشونو تا آخر عمر درگیر اون عادت کنن و کنار هم زندگی کنن. 

چی شد که اینا رو نوشتم؟

امروز برای اولین بار یادم رفت حلقه ای رو که رضا بهم داده بود و من با کمال میل و افتخار پذیرفته بودم، دستم کنم. خیلی از خونه دور نشده بودم که اینو فهمیدم. بلافاصله برگشتم که برش دارم. یه قدم برگشتم. اما یهو ایستادم و با خودم گفتم وقتی آدما نباید عادت کنن که به با هم بودنشون عادت کنن اونوقت نکنه من به یه رینگ ساده عادت کرده باشم. همین باعث شد دوباره برگردم و راهمو ادامه بدم و تلاش کنم به حلقه ام فکر نکنم.

این کار ساده نبود.

با اینکه حلقه ام رو خیلی اوقات توی خونه درش می یارم اما بیرون، نبودشو کاملا حس می کردم. از ساعت دوازده بیرون رفتم و نزدیکای ده شب برگشتم و توی این مدت تجربه زیبایی داشتم که خیلی دوسش دارم.

اما تجربه ام چی بود.

وقتی رینگمو دارم هر قدمم با اعتماد به نفس بیش تریه. همه جا حس می کنم کسی که جون پناهمه باهامه. هر جا کار زیاد میشه یا شرایط برام سخته اون رینگ ساده بهم یادآوری می کنه آروم بگیرم چون یکی تو دنیا هست که منو به خاطر خودم نه هیچ چیز دیگه دوست داره.

شاید این سوال پیش بیاد که خب بدون اون حلقه هم میشه اینجوری فکر کرد و تو طبق عادت این احساسو داشتی. شاید! جواب این سوال رو درست نمی دونم. منظورم هم از نوشتن این متن این نبود که بگم به حلقه ام عادت کردم یا نه. می خواستم بگم حلقه ام رو دوست دارم. نه به علت این که به قول قدیمایی که خودم با خنده به دوستام میگفتم حلقه بردگیه. نه...... به این علت که یادم میندازه یکی تو دنیا هست که دوسش دارم و می تونم تمام آنچه به عنوان عاطفه در این دنیای مکانیکی و هچل هفت درم مونده برای اون خرج کنم و شاد باشم و یه آغوش دارم که می تونم درش مچاله بشم. و می تونم پناهی بشم برای کسی که منو دوست داره و آغوشی باشم براش تا دلزدگی هاشو از این دنیای شلم شوربای پیچ در پیچ برام تعریف کنه. با هم احساس کنیم که  دیگه تنها نیستیم.

معجزه حلقه، معجزه تعلق خود خواسته است.

دو شنبه 17 خرداد 1389

اجبار

من مجبور شدم تاحدی قوی بشم که وقتی آدمایی که دوسشون دارم و قبولشون دارم مانع کارهام نمیشن برام بسه. مجبور شدم تا حدی قوی باشم که برiآدمایی که مانع پیشرفت و توسعه ام نمیشن تا آخر عمرم احترام بذارم و هیچ وقتم از اونا توقع نداشته باشم که برای رسیدن به اهدافم تشویقم کنن.
این قدر آدم دیدم که بهم گفتن: نکن، نرو، خب که چی، گیرم که بشه بعدش چی، این کارا برا دختر چه معنی داره، میخوای چیکار و هزار تا جمله مشابه دیگه که من میپرستم همه آدمایی رو که بهم میگن: هر جور خودت میدونی، هر جور راحتی، لابد این بهترین تصمیمه،‌ نظری ندارم!

بیچاره من...... بیچاره ما

شنبه 15 خرداد1389

هذیان های نیمه شب

همینجور که بهش خیره شدم با خودم فکر میکنم آیا این دوری تموم شدنیه؟ هر چه بیشتر خیره میشم جلوی اشکهامو نمیتونم بگیرم. سرم رو به نوشتن گرم میکنم تا بغض چهره ام رو پنهان کنم...

سه شنبه 21 اردیبشهت ماه 1389